
عزیزم.
"دوست داشتنت کودکی ست که بغل گرفتمش
آرامم می کند
شلوغ ترین میدان شهر است
پر از دوره گردهای غم
پر از شادی های کوچک زندگی
چراغانی شب است به دور گردن من
ملال جشن های عروسی ست
پولیور سفیدی ست که در یک روز سرد می پوشی
دوست داشتنت کودکی ست که در باغ می دود
تو را که دوست دارم زیباترین زن شهر
منـم
قدم بلند می شود
"و مهربانی ام بی انتهاست
زینب صابر
یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفت و گوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب یا کیف نشئه گی ِ یک خواب عمیق شبانه ، یا توی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان ) و میبینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود ،نمیخواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد . و اصلا نمیخواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد . میفهمیم دیگر پایین تر از این ، تحمل ناپذیرتر از این ، ممکن نیست .
بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم ، بعضی آهسته ، و بعضی هیچوقت . اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد . اینکه وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند ، یا برعکس ، پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود ، هیچ اهمیتی ندارد.
مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم .اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم ، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم ،ن توانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار کنیم ؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد ، یا من دارم می کنم .
سمت تاریک کلمات / حسین سناپور
۵ آبان۸۸
سپنتا نگاه می کند به سالی که گذشت . سپنتا دلش برای خودش گرفته . فافا .
من
گلدانی شکسته ام
که مادر آن را می پرستید
*کیکاوس یاکیده
دیدی بعضی آدمها بوی دلتنگی می دهند ؟
برق چشمهایشان حکم می کند .
سنگین . ولی پر شکوه .
با سکوتشان هم میگردند پی ِ نشانی . خبر . که شاید آرام بگیرند .
مثل ترانه ای می مانند که زمزمه می کنیم زیر لب . مثل اشکی که ریخته نشده .
سوزناک اند.
*نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه میزنند.
فخری برزنده
برای دخترکم .
بزرگ که شدی ؛ قَدَت که رسید شبها از پنجره ی اتاقت نگاه کنی به ماه ، به ستاره ها ، که شاملو بخوانی برای دلتنگی هات ، که بوی شب بوها بپیچد لای نفس هات ؛ حواست باشد . که از بغض کردنت میترسم . که از ناخنک خوردنِ دلت میترسم . حواست باشد . که حواست را جمع کنی . که دنیا دنیا دلتنگی ِ همراه ِ بغض نریزی توی دلت . نگذاری بریزد . که حواست به دست گرفتن ها باشد . نکند یکروز بوی دستهایت آزارت بدهد . که بوی دستها ، بوی دستهایت، باید بخنداند چشم هایت را ...
