
* هر دو
من مسلمان
به امید دیدنت
در کلیسا شمع روشن میکنم.
همین را میخواستی؟
لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازهی هر دومان
دوست دارم.
*عباس معروفی
پ.ن. تو هم دلت برام می سوزه ؟
*
یه روز صبح بلند شدم و دیدم که جای همه چیز عوض شده .
تو نشسته بودی جای من .
من هم جای تو .
طاقت نیاوردم . کم آوردم . جا زدم . عقب موندم . زار زدم . مچاله شدم .
*
رفتی نشستی زیر یه بید مجنون . دور بودی . مثل یه ستاره .
گفتی : بیا .
دستمو نگرفتی .
گفتی : خودت .
طاقت نیاوردم . کم آوردم . جا زدم . عقب موندم . زار زدم . مچاله شدم .
*
اومد . انگاری دستمو گرفت . دیگه ولم نکرد . گفتم نمیام . گوش نکرد . منو با خودش برد . تو جا موندی .
طاقت نیاوردم . کم آوردم . جا زدم . عقب موندم . زار زدم . مچاله شدم .
***
حالا نمی دونم هنوز اونجایی ؟ همونجا نشستی ؟
دلم برای چشمهات تنگ شده . نبودی . انگار که تموم باکرگی خودمو باخته باشم . حالا مثل یه کتاب می مونم که سطر سطر شو حفظه . نیومدی بگی که من فقط برای تو ام …
پ.ن. قدیس ها بید مجنون دوست دارن …
قدیسه ها هم …
امروز دوشنبه ست . برگشتم . گیج و منگ .
کلی آدم بود دورم .
نه گذاشتن تنها باشم ؛
نه رفیق ناب بودن که رفاقت کنن .
.
.
.
یه نفر بیاد به من حالی بکنه که
از هیچکس ، هیچ انتظاری نباید داشته باشم .
لطفا .
پ.ن. کم داشتمت . مثل یه مورچه که هی بترسه که له ش کنن ...
پ.ن. دوست داشتم همونجا دریا قورتم بده ...
تاریک بود. بوی چمن خیس میپیچید لای نفس هام . تنها بودم . خسته بودم . کوله ام سنگینی می کرد . سنگفرش زیر پاهام ترک داشت . لای قدم به قدم پاهام ، یه ترس بود. یه ترس کوچولوی دوست داشتنی . آدم زیاد بود . ماشین هم . صدای بوق میومد گاهی . تاریک بود .
بغض کردم .
کاش همینجا ، کنار همین درخت بودی . منتظر من .
گل یا پوچ؟
دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن.
بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است.
"نسرين بهجتي"
چشم هات را باز کن
عروسک قشنگت سیاه پوشیده
رختخوابش نه مخمل است
نه آبی
چشم هاش را باز نمی کند
همیشه لالا کرده است
یه یاس کوچولوی خوشبو
کم طاقتیتو طاقت ندارم من
حیف نیست ؟
به این قشنگی ...
چرا اشک ؟
فافا ها که همیشه
می یان
دو تا بال دارن
مثل فرشته ها
کم طاقتیتو ببوسم من
همه چیز رو ریختم توی یک لیوان و به سلامتیت نوشیدم .
حالا هیچ چیز برای من نیست .
حتی د ل ت ن گ ی ه ا م
.
.
.
ترش . مثل آب انار دیروز . یه روز میبرمت اونجا . میگم که چه جوری داشتم خفه میشدم لای خدای تو .
خ د ا
زار میزدم
گفتم لعنتی اگه هستی بیا پایین. آرومم کن.
کی میگه خدا همین جاست ؟
غلط می کنه میگه .
کو ؟
گفتم دست بکش رو سرم . اشکامو پاک کن . آرومم کن .
چرا نیومد پس ؟
دلم خواست یه نفر فقط دستامو بگیره . همین .
گفتم چشمامو میبندم جونمو بگیر. لا اقل پرتم کن یه جای دیگه . کرم کن . نشنوم چیزی رو .
اینم نکرد .
پس کو ؟
چرا نشنید ؟
.
.
.
همه چی رفت .
اضافه شد : 6 سالم بود شاید . زیاد توی کوچه پلاس بودم . شایدم بشه گفت زیاد نمیشد خونه موند . میفهمیدم . لنگه ظهر بود .داغ . مریم نشسته بود روی پله های خونه شون . دو سال از من بزرگتر بود . زل زده بودم به آسمون . یادمه آبی بود . مریم گفت میدونی کی هست اون بالا ؟
گفتم : نه . کی ؟
گفت : خدا اون جاست .
گفتم : خدا ؟ اونجاست ؟
گفت : آره . نمی دونستی ؟
گفتم : اونجا چیکار میکنه ؟
گفت : همه کار میتونه بکنه . اون تورو آفریده .
.
.
.
خیلی وقته میگم خلاصم کن . تو که میگن همه کاره ای .
ولی امروز …
گفتم بیا پایین لعنتی . بیا پایین ببینم حرف حسابت چیه که اینجوری داری منو میچزونی . جلوی اون همه آدم همچین گریه کردم که …
بیا ببین چشمامو . ترسیدم از خودم توی آینه که نگاه کردم .
حالا ولی دیگه تو اون بالا هم نیستی . باور دارم که اگه باشی هم پیر شدی . خیلی پیر .
مونده رو دلم . خالی نمیشه هیچ جوری . باباجون من دیگه نمی تونم . نمی تونم .
عروسکم (همراز) . اونم از وقتی 6 سالم بود شناختم . هر وقت هم داشتم خفه میشدم و تو یکی جونمو نگرفتی رفتم بغلش کردم . آرومم کرده . اونقدر که تونستم احساس کنم چقدر آروم بودن قشنگه .
پریشب که کم مونده بود صدای هق هق ام برسه اتاق بغلی ، برش داشتم . انگار که کلی نور قشنگه رنگاوارنگ ریخته باشن توی دلم . تو اصلا می تونی بفهمی ؟ خاک بر سر من که یادم رفته بود یه همراز دارم که منت هم نمی خواد مثل تو .
فافا تو اگه بودی ؛ می تونستی حالیش کنی ؟
نه فافا جان . تورو هم باور ندارم .تو هم یه افسانه ای .
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای مردی ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید.
* مصطفی مستور *
پ.ن. تو باور داری که این ، همون زندگی باشه که میگن ؟
اندوه
.
.
.
.
.
.
.
