
چیکار کنم ؟ اونقدر برام عزیزی که ...
گاهی اوقات حتی نمی تونم بشینم کنارت . دستتو بگیرم . بغلت کنم ، ببوسمت .
نمی دونم چرا ... یه جورایی میلرزه ته دلم ... بدجور میشم ...
ولی آخه نمی شه که . ناسلامتی رفیقمی . یه دونه رفیقم .
اگه خیلی وقت ها منم مثل دیگرون می کنی و می شوم یکی مثل همه برات، مهم نیست . مهم اینه که من نمی تونم . نمیتونم بزارم بشی یکی مثل همه . اینروزها خیلی دلم هواتو می کنه ...
آهنگها تنهايی را تسکين میدهند
اما تسکين تنهایی، تسکين درد نيست.
(نادر ابراهیمی )
یه وقت هایی لنگه ی ظهر هوای گریه میکنی . دوست داری سرتو اونقدر بکوبی به دیوار که تیکه تیکه هاشم پیدا نشه . یه نفر میاد با چشمای معصومش چشم میدوزه بهت . سرشار از التماس برای یه لبخند . چیکار می تونی بکنی ؟
مثل اینه که چشمای قرمزت معجزه بخواد و بدونی که چقدر احمقانه ست ...
.
.
.
.
.
.
دخترک دلش می خواهد یکنفر بغلش کند . تا وقتی که بمیرد . تا آ خ ر ...
دخترک دلش می خواهد نا له هاش فرشته ها را عصبانی کند . خدا توی خوابش از بالا بیفتد پایین . بترسد . از خواب بپرد . آب نباشد بالای سرش . نفسش بالا نیاید . بدود دور اتاق . فرشته ها هول شوند .آب بدهند بهش . حالش که جا آمد ، دیگر هوای خواب نزند به سرش ....
ماه ، خوشبختی ِ مشتركِ همه ی بی ستاره هاست ...
.
.
.
پ.ن .این دخترک ستاره ندارد .
.
.
.
حالا یعنی کسی نیست بیاید مرا ببرد به ساحل چمخاله ؟
حالا یعنی دیگر راستی راستی نیستی ؟
دلتنگت می شوم
پاپای عاشقانه های من ...
چقدر برات قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
پ.ن. .............................................................................
.....................................................................................
.....................................................................................
چراغو خاموش می کنم .
تویی پشت پنجره ؟
میری یه ستاره بیاری برام؟ یه ستاره که زنده باشه ... برا من باشه ...
دستتو میزاری روی سرم ؟ فشار بدی ... فشار بدی ... فشار بدی ...
درد دارم .
بیا بشین . بذار نگات کنم . حفظ ات کنم . قورت ات بدم اصلا . قاطی نفس هام بشی ...
دردم این نیست .
ولی ...
درد دارم .
شب که شد ، من که ترسیدم از تنهایی اش و رفتم زیر پتو ، می شه برام قصه بخونی ؟
کاری نداشته باش اون زیر چقدر اشک دارم ، چقدر صدای هق هق ام خفه شده توی گلوم. تو بخون . فقط بخون . آروم .
شب که شد ، خودکار مشکی مو که گم کردم ، مداد خودتو میدی بهم ؟
نوشته هام که پخش شد لای اشکام ،از پشت چشام که تار دیدم ، یادم که رفت چی می نوشتم ، میشه بقیه شو برام بنویسی ؟
می شه صدات بیاد جای ( کایا ) توی گوشام زنگ بزنه ؟
می شه بیشتر فشار بدی سرمو ؟ بیشتر ... بیشتر ... بیشتر ...
درد دارم .
در بسته ست .
ولی ...
صداتو می بری بالا ؟ بلند تر بخون . هرچی که می خونی . بلندتر . فقط صدای تو باشه ...
می شه گوشی مو گم و گور کنی ؟ یه جا قایمش کنی . بهم نگی کجا . قایمش کنی ...
بیشتر ... درد دارم ... بیشتر ... محکم تر ...
اون دو تا بال قشنگتو کی داده بهت ؟
خدا ؟
دیدیش ؟
منم می بری پیشش ؟ حرف دارم . بغض دارم . غصه دارم . داد بزنم ؟
صدای بیرون بلندتره ...
چرا بلند تر نمی خونی ؟
ل
ع
ن
ت
ی
نمی شه داد زد ...
ل
ع
ن
ت
ی
من دارم خفه میشم ...بالا نمیاد ...
تو نمون اینجا . پاشو برو ...
ل
ع
ن
ت
ی
درد دارم .

هوای پرواز دارد
بادبادک سیاه
.
.
.
نه
چشمهایت را نبند
سایه اش لالا کرده
برای همیشه .

اول تر ها همه چی قشنگ بود . من یه دختر کوچولوی خنده رو بودم که از بس زیاد حرف چرت و پرت میزدم بهم میگفتن رادیو کهنه . سوسول هم بودم . ولی نه از سوسول های مرفه بی درد . فقط هرچی بهم برمی خورد زود گریه میکردم . بعدش هرکی بود کلی قربون صدقه ام میرفت . تازه یه بار هم با بابا و مامان رفتیم رفاه . مثل همه ی خونواده ها شده بودیم . ولی خوب پارک نرفتیم . شهربازی هم . کلی دعا کرده بودم که چیزی نشه .
یه روز که اینجا مثل بازار شام شلوغ شد و بعدش اوضاع قرمز شد ، من خیلی چیزها شنیدم .
یه نفر بهش گفت : همینی هم که میبینی تا حالا اینقدر خوب خونده ، با این اوضاع یکی از همین روزا کم میاره . قاطی میکنه .
نمی دونم چند سال پیش بود . ولی دوست داشتم نفهمم این حرف رو . بیشتر از قبل سرمو کردم توی کتاب .
ولی خوب ، فهمیدمش . یعنی همینی هم که تا حالا اینقدر خوب خونده بود ، با این اوضاع یکی از همین روزا کم آورد . قاطی کرد . باورش برام سخت بود . مثل اینکه یه هو از بالا بندازنم پایین .
هرچقدر هم که در اتاقو بسته بودم و خواسته بودم که نشنوم ، نشده بود .
انگار صدات وسط امتحان هم داشت توی سرم میچرخید . یعنی توی لعنتی باعث شدی که اینطوری بشه ؟
قبل ترها توجه نمیکردم . کار خودمو میکردم .ولی این آخر ها چی شد ؟
خم شدم .
خوب آدم داغ می کنه بالاخره یه روزی . منم که داغ کردم ، آتیش زدم به تموم خودم . فافا هم نداشتم .
حالا دلم یه سپنتای بامزه ی کوچولو می خواد .
که چشاش اینطوری قرمز نباشه ، اون دل کوچولو شم بیاره بده به من .
پ.ن . "یعنی هیچ کدوم از ما یه تخته کم نداریم و اگه قرار باشه کسی یا چیزی توی این دنیا یه تخته ش کم باشه ، به نظر من خود این دنیای عوضیه . دنیای عوضی با قانون های عوضی ش . وقتی دنیا یه تخته ش کم بود ، اونوقت هر اتفاقی ممکنه بیفته . "
مصطفی مستور – چند روایت معتبر درباره ی کشتن .
پ.ن. اگه دستم به خدای شما برسه ، از اون بالا پرتش میکنم پایین .
پ.ن. زیادی مینویسم . شایدم ...
یه تیشرت طوسی . شلوار جین .
سعدی .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
تنه می خورم .از یه شلوار جین . تیشرت سبز .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
تنه میزنم . به یه شلوار جین . تیشرت سرمه ای .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
هوا تاریک شده . میشینم کنار خیابون .
- پیراشکی می خوری ؟
+ آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...............
- من برم بخرم بیام .
کوله مو میزارم روی زمین . سرمو میزارم روی پاهام . گشنمه . دلم پیراشکی می خواد .
صدای چیه میاد ... ؟ بوق . ماشین . داد . فحش . متلک . ؟
- الان میرسم . خیابونا شلوغه .
+ هی نگاه میکنن ... چشمک میزنن ... متلک میندازن ...
- غلط می کنن .
بغض نکنی یه هو ... الان میرسم .
بلند میشم . کوله مو برمیدارم .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
+ پس ساعت چند میرسی خونه ؟
- 11 و نیم اینا .
+ از باشگاه ؟
- نه . از اونجا میرم پیش بابا .
+ پس با بابات برمیگردی ؟
- نه .خودم .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
+ ساعت چنده ؟
- 11 و 20 دقیقه .
+ شب بخیر ؟
- باشه . خوب بخوابی . شب بخیر .
میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین .میرم بالا . میام پایین . میرم بالا . میام پایین میرم بالا . میام پایین .
+ ساعت چنده ؟
- 1
میشینم توی ماشین گشت نیروی انتظامی مرده فحشم میده . گوشی مو روشن میکنم . زنگ میزنم به گوشیت . روشنه . ذوق میکنم . داد میزنم : فافا............ مرده میگه : خفه شو !
زنگ می خوره .
فافا ... فافا ... بردار ... فافا ... بردار ... فافا ....
+ سلام .
- پریا جان. کجایی دخترم ؟ چرا گوشیت خاموشه ؟ نگران شدیم . کجا ....
مرده میگیره ازم . میترسم . میکشم گوشه ی گوشه . سرمو میچسبونم به شیشه . بارون نمی باره چرا ؟
- دل خانومی نگیره یه هو ...
+ اگه گرفت ؟
- خودم نمیزارم بگیره ...
+ اگه نبودی ؟
- هستم ...
+ همیشه ؟
- همیشه .
بغضمو قورت میدم . آره ... حتما الان نشستی کنارم . وسط من و مرده . من نمی بینمت ... آره ... حتما هستی ...
سرمو میزارم روی پاهام . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم . گریه میکنم .
یادم باشه گوشیتو ازشون بگیرم .
پ.ن. راستی ، فهمیدی که پیدات نکردم ؟هیچکس تیشرت طوسی نداشت .
تولدت مبارک
داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
رسول یونان
یک روایت معتبر درباره ی عشق
مصطفی مستور
گفتي دوستت دارم و رفتي.من حيرت کردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم. و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود.
جاي خلوتي بود. وسط نيستي . گفتي:«هستم .» نگريستم ،اما چيزي نبود. گفتم:«نيستي.» باز گفتي: «هستم .» بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه ، نيستي. اين جا جز من کسي نيست. بعد انگار گرما تو در دلم ريخت.من داغ شدم، گر گرفتم تا گيج شدم.بعد لبخند زدي ومن تسليم شدم .گفتم :«هستي !توهستي !» اين من هستم که نيستم . گفتي:«غلطي .»واين هنوزپيش از قصه ي دست هاي توبود .
وقتي رفتي اندوه ماند واندوه .ازپاره ابرهاي هجر با ران شوق مي باريد واين تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سينه ام را آتش مي زد. ومن ذوب ميشد م وپروانه ها نه، فرشته هاحيرت مي کردند واين وقتي بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوييده بودند.
يک شب که ماه بدر بود وچشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه که دل اش مي خوا هد خيره شود، تو شرم نکردي و ناگهان انگشتان دست هايت هجوم آوردي تا دست هام را فتح کردي. انگشتانت به شانه ام تکيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي، من اما همه ترس شده بودم. چيزي درونم فرياد مي کشيد.چيزي شعله ور مي شد. شراره هاي عشق مي سوزاند و خاکستر مي کردو همه از انگشتان تو بود. من نيست شده بودم. گفتي:« حال چه گونه است ؟» گفتم:« تو همچنان غلطي.» و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود.
فرشته اي پر کشيد تا نزديک تر آيد و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي: «برخيز!» گفتم :« نتوانم.» بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود.بعد تو اشک هام را از گونه هام ستودي . فرشته پيش تر آمده بود. من گويي در چيزي فرو مي رفتم. گفتم اين چيست: «اين چيست؟ » گفتي: «اندوه!اندوه !» بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه کردي. فرشته ار حسادت لرزيد و بال هاش از التهاب عشق نبود. فرشته اي نبود. هرچه بود تو بودي. بعد تو لبخند زدي و گفتي :«چنين کنند عاشقان «
بقیه اش توی ادامه ی مطلب
اسمش رو گذاشته بودم ( برکت ) . گفتند درباره ی پیامبر خدا یه مسابقه هست . داستان یا شعر . حس بزرگی نداشتم نسبت بهش . یه جورایی دور بود ازم . ولی نشستم نوشتم . چند سال پیش بود ؟ 1 سال ؟ حالا یه کتاب برام اومده که توش داستان منم هست . شایسته ی تقدیر . حالا یعنی نزدیک بوده و من نمی دونستم ؟
اینروزها ولی نمیشه نوشت . چند وقته می خوام بنویسم از یه مادر ؛ از خواستنی های دفن شده اش ، نمی شه ...
می شینم حرف های نادر ابراهیمی رو ، روایت های مصطفی مستور رو هزار بار می خونم . شعرهای عباس معروفی رو دونه دونه قورت میدم .
یکی شون می شه فافا ؛ یکی شون هم من .
فافا قد می کشه . دیگه نه بچه ست، نه لوس و بی فکر . بزرگ شده . خیلی چیزهارو می فهمه ...
منم دیگه یه دل تنگ ندارم ... می خندم . از ته دل ...
ولی هم من می دونم ، هم خود تو . اینا انگار همون رویاست . یا هرچیز دیگه . تو بگو خیالات . من که می دونم چقدر دلم می خواد همه چی رو پرت کنم از این دل بیرون و برگردم به همون وقت هایی که بی بهونه دلتنگ بودم ؛ الکی . شاید هم دوست ندارم پرت کنم . شایدم همش یه دروغ ...
یه وقت هایی دلم می خواست یکی باشه ، یه حامی . بزرگ باشه . سفت و سخت . حالا ولی دوست دارم همتون برید . برید به سلامت . خدا حفظ تون کنه .
خوب جوابمو گرفتم . خیلی وقت پیش . که چی ؟ که بمونید و بمونم که دونه دونه لای حرف ها و عقاید مسخره ی همتون سکوت کنم و برای اینکه اون وسط کسی تو دلش غم نشینه هیچی نگم و برم توی دل کوچولوی آروم و سر به راه خودم ؟
دلم می خواد همه تونو به صف کنم ، یکی یکی حرفاتونو به خودتون برگردونم . می دونم که هیچکدوم طاقت شنیدنشو ندارید .
نه ...
من این وسط فرشته نیستم . شما هم یکی یکی بیاید منو بگیرید به حرف . ولی من تاب میارم . چون یه روز شنیدم . مثل یه پتک خراب شدن رو سرم قبلا .
دلم فقط خنده ها و سادگی سانازو می خواد . نه یه عاشقانه ی آروم می خوام ، نه اشک و درد و دل .
برید .
به سلامت .
خدا حفظ تون کنه .
آه ٬ این پرنده
در این قفس تنگ
. . . نمی خواند
::: شــاملــو :::
پ.ن. میگی بازم چرت و پرت بود ؟ نمیشه اینطوری . یه راهی ، فکری ، ...
