تبليغاتX
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
دوشنبه 31 تیر1387
38

 

اینروزا به همه چی می خندم . حتی به گریه هام . و فکر میکنم که چرا من اینطوری شدم ؟

 

برمیگردم به قبل 6  سالگی . که با ب گیلاس  بچینیم از درختهای حیاط بریزیم لای کاغذ لوله شده . ادای هایدی رو دربیاریم که داره آب نبات می خوره . سه چرخه هامونو برعکس کنیم رکابشونو بچرخونیم و داد بزنیم : بستنی ... بستنی قیفی ...

ب یواشکی توی انگشترش آب پر کنه . صبح که میرم حیاط وایسه کنار حوض و وقتی بهش میگم سلام ، دستشو از پشتش بیاره جلو آب بپاشه رو صورتم . عصر که مامانا نیستن  عینک دودی بزنیم . ب شلوار لی بپوشه ، من کیف بندازم رو دوشم . دست همو بگیریم بریم توی خیابون . ب  دلش بخواد ازم بزرگتر باشه . شب که سه چرخه ی من میمونه زیر چرخهای ماشین و له میشه ، لای اشکام ب بیاد بگه : برا منم خراب شده . صندلیش پاره ست . نمیشه سوارش شد .

پایین که خالی شد و ب دیگه نبود ، برم بشینم توی اتاق خالی . گریه کنم . گریه کنم . گریه کنم . از ته دل . اولین گریه ی از سر دلتنگی مو زار بزنم .

.

.

.

کم کم ب کمرنگ بشه . قد بکشه . خجالت بکشه بیاد شبا خونه ی ما با هم بخوابیم . دور بشم . قد بکشم . کوله مو بردارم و برم به همون محله . از تاکسی که پیاده میشم بوی  بچه گی بپیچه تو هوای نمدار کوچه . وایسم جلوی در بزرگه . نتونم در بزنم . درختهای گیلاس دیده نشن . بغض بگیره گلومو . آدمای غریبه منو نشناسن . نگن دختر فلانیه . پچ پچ کنن . سرم گیج بره . بشینم همونجا و زل بزنم به شعر روی دیوار : یه سگ دارم خال خالیه  اسمش اصغر محمد خانیه ...

یادم بیاد شبی که مهمون داشتیم  . یادم بیاد شبی که داداشی همه کوچولوها رو جمع کرد دورش وبا اسپری افتادیم به جون دیوارها . یادم بیاد ب چه جوری حرص می خورد تا شعر درست کنه . یادم بیاد شبی که آخرش ترس بود و ترس. یادم بیاد شبی که از فرداش دیگه کوچولو نبودم .

.

.

.

یادم بیاد شبی که تا صبح صدای شیون میومد ... بلند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

اي هفت سالگي
اي لحظه‌ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره كه رابطه‌اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست

بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نمي‌گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي زنجره‌ها را كشتيم
و به صداي زنگ، كه از روي حرف‌هاي الفبا برمي‌خاست
و به صداي سوت كارخانه‌ها، دل بستيم.

بعد از تو كه جاي بازيمان زير ميز بود
از زير ميزها
به پشت ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي كرديم
و باختيم، رنگ ترا باختيم، اي هفت سالگي

بعد از تو ما به هم خيانت كرديم
بعد از تو ما تمام يادگاري‌ها را
با تكه‌هاي سرب، و با قطره‌هاي منفجر شده‌ي خون
از گيجگاه‌هاي گچ گرفته‌ي ديوارهاي كوچه زدوديم.

بعد از تو ما به ميدان‌ها رفتيم
و داد كشيديم:
«زنده باد
مرده باد»

و در هياهوي ميدان، براي سكه‌هاي كوچك آوازه‌خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم.
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم
براي عشق قضاوت كرديم
و همچنان كه قلب‌هامان
در جيب‌هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت كرديم.

بعد از تو ما به قبرستان‌ها رو آورديم
و مرگ، زير چادر مادربزرگ نفس مي‌كشيد
و مرگ، آن درخت تناور بود
كه زنده‌هاي اينسوي آغاز
به شاخه‌هاي ملولش دخيل مي‌بستند
و مرده‌هاي آنسوي پايان
به ريشه‌هاي فسفريش چنگ مي‌زدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
كه در چهار زاويه‌اش؛ ناگهان چهار لاله‌ي آبي
روشن شدند.

صداي باد مي‌آيد
صداي باد مي‌آيد، اي هفت سالگي
برخاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ‌ها چگونه ترسيدند.
چقدر بايد پرداخت
چقدر بايد
براي رشد مكعب سيماني پرداخت؟

ما هر چه را كه بايد
از دست داده باشيم، از دست داده‌ايم
ما بي‌چراغ به راه افتاديم
و ماه، ماه ماده‌ي مهربان،هميشه در آنجا بود
در خاطرات كودكانه‌ي يك پشت‌بام كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ‌ها مي‌ترسيدند

چقدر بايد پرداخت؟

 

 

فروغ

 

 

شنبه 29 تیر1387
37

 

 

روحت شاد  مرد  ...

 

زندگی پیچ خورد لای بزرگیت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 27 تیر1387
36
 

دلم لک زده برای لالایی های نگفته ات

چه فرقی میکند

روز پدر

یا مادر

شاید هم

دلم لک زده برای یکبار از ته دل  کادو  خریدن برای همچین روزی

پدر

یا

مادر

دلم لک زده برای  ...

 

دوشنبه 24 تیر1387
35
 

میترسم

میترسم یه روز دلتنگیام هم بوی خودمو بگیرن

اونوقت کجا جات بدم؟

.

.

.

پنجشنبه 20 تیر1387
34

 

آرزو ؟

نه ...

فقط

دلم می خواد همیشه همینقدر دلتنگت باشم .

دلم می خواد همیشه همینطوری لای این هوایی که نفس می کشم پر باشی ، هی نفس بکشم . نفس بکشم . نفس بکشم . بغضم لق لق کنه توی گلوم . چشمام بسوزه . سرمو بندازم پایین. دلم پر بکشه برا یه لحظه دیدنت .

.

.

.

ببینمت . نفسم بند بیاد . نبینی منو . سر جام مات بمونم . ندونی منو . ندونی چقدر عزیز شدی برام . بخوری به آدما . کوله ات  یه طرفی رو شونت سنگینی کنه . طوسی . چشمای همیشه ات برق بزنن تو سیاهی شب؛ همونقدر شیشه ای . انگار که تر باشن هنوز .  بدونم تو دلت هزار نفر جا دارن . بدونم جا گذاشتی منو .

.

.

.

 

داد بزنم : هنوزم همونقدر بچه ای ؟ کوچولوی کوچولو ؟ هنوزم وقتی حالت بد میشه با رفیق هات میری کوه از اون مشروبها میخوری ؟

(حتما بعد زنگ میزنی بهش میگی : خ ی ل ی د و س ت ت د ا رم . خ ی ل ی . )

.

.

.

فافا ! ببین !

میکشم کنار تا رد بشی . عزیزکم.

 

 

 

چهارشنبه 19 تیر1387
33

 

دوباره  سعدی ...

 

لعنتی ...

 

.

.

.

.

.

.

 

 

دلم اینو میخواد .

 

 

یکشنبه 16 تیر1387
32

 

 

یه خاطره ی خوش که فقط برا اینکه بمونه به یاد ...

 

.

.

.

.

.

.

یکشنبه . ۶ عصر .

 

 

پنجشنبه 13 تیر1387
31

 

 

وقتی مثل یه مه میای و منو میکشی بیرون از این اندوهی که زیادی بزرگ شده برام ؛ بیشتر دلتنگت میشم ...

 

 

-  من ، دارمت ؟

+ می خواستی نداشته باشی ؟

- پس، دارم .

+ آره خره ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند روایت معتبر درباره‌ی کشتن ( مصطفی مستور )

 


خبر مرگ‌مان رفته بودیم فیلم بگیریم. دو هفته قبل از این که مرا بیاورند این جا. خبرش را توی روزنامه‌ات خوانده بودم. کاش نخوانده بودم. من و الیاس با هم رفته بودیم. به الیاس گفتم نیاید. گفتم حالش بد می‌شود. قبول نکرد. الیاس را که می‌شناسی. از آن بچه‌های غد و یکدنده. گفتم خودم فیلم می‌گیرم و خودم هم با طرف حرف می‌زنم، احتیاجی نیست تو بیایی. گفت دل‌اش می‌خواهد ببیند طرف چه شکلی است. گفت می‌خواهد زل بزند توی چشم‌هاش. گفت شاید لمس‌ا‌ش هم کردم. گفت این احتمالا دیدنی‌ترین آدمی است که ممکن است در تمام طول زندگی‌ا‌ش ببیند و اصلا دل‌اش نمی‌خواهد این فرصت را از دست بدهد. این‌ها عین کلمات‌اش بود.

 

* بقیه توی ادامه ی مطلب

 


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه 11 تیر1387
30

 

طاقتم طاق شد ...

همین یه دونه رو دارم که فقط برای خودمه ...

ترکت نکردم ...

نه ...

چشمهای پف کرده ی قرمزمو ببین ...

یه گوشه میشینم زل میزنم به یه نقطه ...

تا به خودم میام ؛ تیشرتم هم خیس شده ... دونه دونه میریزه ...

میدونم.

چیزی گندتر از زندگی وجود نداره .

 

 

 

 

جوانی
برای من یک شب بلند بود
در جمع قماربازان
سرگرم بازی شدم
تو از من جلو زدی
دنیا از من جلو زد
حالا من مانده ام
مثل آخرین سرباز گروهان
خسته و کوفته می آیم
می خواهم به جایی برسم اما نمی رسم

 

 

رسول یونان

 

 

 

موج سبز آزادی