
هیس ! گوش کن ...
یکی داره صدات میکنه ...
پ.ن : حذف شد . چشم ها محرم نیست فافا ...
بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم
این دنیا را
بیا در حصار قاب این دنیا
پــــنــــــجـــــره ای بـــــســـــــــازیـــــــم رو به خـــــانــــــه ی خــــــــــدا
بیا برســــیم به انـــتهای زمان
آنجـــا کــــه آرزوهـــــــــایــــــمــــان بادبادک وار به اوج مــی رســـــــند
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم میرسیم !
فاطمه ی عباسی
پ.ن. من فدای لبخندِ تو . چه خوب که نمی خونی اینجارو . چه خوب که لای دلتنگی هام بزرگ می شی . چه خوب که نمی فهمی منو . چه خوب که هروقت یاد چشمات می افتم ، چشمام خیس میشه . من فدای لبخندِ تو .
یه خاطره ی خط خورده . یه ر و یا ی خیلی دور ...
گوش کن فافا . اینو دیگه باید گوش کنی . خوبٍ خوب گوش کن .
شب بود . داشتم میگذشتم از خیابون . سه نفر وایستاده بودن کنار خیابون و با یکی حرف میزدن . دوتا پسر ، یه دختر . قبلا دیده بودمشون انگار . نمیدونم چرا فکر کردم دارن کلک میزنن بهش . رد که میشدم ،گفتم : اینارو به چند نفر می خواین بگین ؟ یکی از پسرا چپ چپ نگام کرد . دوید دنبالم . منم دویدم . رفتم تو لاین تاکسی ها . تموم تاکسی ها پر بودن . جلوتر از همشون یکی بود که یه مرد نشسته بود توش به جز راننده . نفس نفس میزدم . گفتم : دربست ؟ مرده گفت : بیا بالا عزیز . بیا بالا . درو باز کردم و نشستم . صدام درنمی یومد . می خواستم بگم : برو ... پسره رسیده بود به تاکسی . راننده پاشو گذاشت رو گاز . پسره جا موند همونجا . پشت تاکسی چپیده بودم توی خودم . بغض کرده بودم . مرد گفت : الان میرسونمت خونه . آروم گفتم : میشه قبلش کمی بگردیم ؟ گفت : الان که نمیشه عزیز ، دیر وقته . گفتم : فقط کمی ... رو به راننده کرد و گفت : آقا یه زحمتی بکش امشب شما جای من این پدر سوخته رو بگردون . گفتم : مرسی . برگشت بهم نگاه کرد و خندید.
ریش داشت . سفید و سیاه .
می خواستم بغلش کنم و بهش بگم : دیگه نرو ...
ولی فافا !
اون لعنتی نذاشت . در اتاقو محکم کوبید . از خواب پریدم . ترسیدم . هنوز دارم میلرزم ...
.
.
.
می خواستم بهش بگم خیلی وقته دنبالتونم . همه جا . دنبال یه مرد ریش دار با چشم های شیشه ای . که بیاد بالاخره . که بیاد و نره . که وقتی اومد ، تموم دلتنگی هامو بریزم توی جیب های بارونی ٍ مشکی بلندش و سرمو بزارم روی شونه اش . دستامو بندازم دور گردنش و محکم فشار بدم . اونقدر محکم که بفهمه دل سپنتا کوچولو براش لک زده بوده ...
که بفهمه من هنوز ، فقط یه مرد میشناسم ...

تا وقتی که حرف داشتم کسی نبود گوش بده ، حالا که هیچ حرفی نمونده برام ، لای اس ام اس ها و زنگ ها ی همتون یه سوال مشترک هست که : چرا چیزی نمیگی ؟ چرا ساکتی ؟ همتون ؛ یعنی شماهایی که تعدادتون از تعداد انگشتای یه دستم هم کمتره . آدم که گیر می کنه ، آدم که ریپ می زنه ، دیگه نمی تونه فکر کنه . یعنی فکرش از بیخ تعطیل . هرچقدر هم بشینه یه گوشه و بخواد فکر کنه به اینکه چیکار می تونه بکنه ، ته اش به هیچی نمیرسه . هیچی . دلم هیچی نمی خواد . به هیچی هم فکر نمیکنم . فقط دارم میگردم دنبال یه نمه آرامش . فقط و فقط یه نمه .
یکی هست که باهاش میرم کلاس . سر کلاس دلم خوشه که یکی هست که کنارم نشسته و میشناسمش . عین کف دستم همه ی چین و چروک های دلش و دیدم. میشه روش حساب کرد . میشه باهاش رفت کلاس و برگشت .
دلم قرصه به خودم .به دل نمیگیرم چیزی رو . هرچی باداباد . برای اولین بار میشینم پای دردودل بابا .اشکش درمی یاد .فکر میکنم که اینم حق اش این نبوده . که شاید خودش نخواسته بشه اینی که الان هست . که شاید می خواسته مهربون تر از این حرفا باشه .سر به سرش میزارم . سر به سرم میزاره . میبینم که مثل بچه های سه چهار ساله اخم میکنه ؛ میگه : به مامانم میگم ... دلم میگیره . یکی که بچه گی مو بزرگ کرد ، حالا داره برام بچه گی می کنه . برای جواب تک تک اونایی که توی این خونه ان هیچی نمیگم . یه لبخند میزنم و میگذرم . اعصابمو که خورد می کنه میرم توی اتاقم . دنیام تازه شروع می شه . کتاب ،کاغذ ، سالنامه ، دستنوشته ؛ گوشی و صدایی که میپیچه توی اتاق . منی که جای خالیه خودکار مشکی ام اذیتم می کنه . نمی دونم چند تا ستاره شمردم که خوابم میبره ...
تو باشی چیکار می کنی ؟ رفیقت بگه حالش خوب نیست .
چیکار میشه کرد اصلا؟ به جهنم که دیره . پا میشم میام پیشت . اشکمو درمیاری . برات حرف میزنم .حرف میزنم . حرف میزنم . بعده مدت ها میبینی اشکامو .میبینم اشکاتو . دلم جر می خوره .فکر میکردم بزرگ شدی و منو زدی کنار . قد کشیدی ، بیشتر از من . ولی حالا یه فرشته کوچولو کنارم میبینم که انگار خیلی وقت بوده دلش بغل می خواسته . میام خونه . میرم همون جای همیشگی . توی بالکن بالا . همونجا که گفته بودی جون میده شبها دراز بکشی و زل بزنی به ستاره ها . میشینم همون گوشه . اس ام اس میدی که چپیدی یه گوشه و زل زدی به شمعی که برات گرقتم ؛ میگم شمع منم ستاره هان . می گم فرشته کوچولو ، اینقدر که من تورو دوست دارم ، کسه دیگه ای هم میتونه دوست داشته باشه ؟ می گی کوچولویی که همیشه خرابکاری می کنه . می گم فرشته کوچولویی که یه لحظه هم نمی تونم ازش غافل بشم . فرشته کوچولویی که اشتباهی روی زمینه ...
بازم خوابم میبره . یادم میره به نسیم اس ام اس بدم که تولدت مبارک .صبح که اس ام اس میدم ، حالش خوب نیست . کلی حرف و حرف و حرف ...
آخرش می گم خراب نکن روزتو . بیخیال دنیا . یه کاری کن خودت خوش باشی . میگه مرسی بابت همه چی ...
این چیزها برای من یعنی دلخوشی . دلم به همین یه چیکه دلخوشی خوشه . حالا فقط دارم با خودم میگردم پی یه نمه آرامش . هرچی میگردم نیست . ولی بازم میگردم . فقط برای خودم ...
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
کیکاوس یاکیده
برگشتی
.
.
.
.
.
.
بازم خنده ام میگیره به عاشقی های اینروزا . کلن مزخرف !!!!
