تبليغاتX
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
چهارشنبه 30 مرداد1387
45

 

هیس ! گوش کن ... 

یکی داره صدات میکنه ...

 

 

پ.ن : حذف شد . چشم ها محرم نیست فافا ...

جمعه 25 مرداد1387
44

 

بیا رها باشیم

فارغ از دلبستگی ها

رکاب بزنیم

این دنیا را

بیا در حصار قاب این دنیا

پــــنــــــجـــــره ای بـــــســـــــــازیـــــــم رو به خـــــانــــــه ی خــــــــــدا

بیا برســــیم به انـــتهای زمان

آنجـــا کــــه آرزوهـــــــــایــــــمــــان بادبادک وار به اوج مــی رســـــــند

فالگیر خودش گفت

آخر دنیا به هم میرسیم !

 

فاطمه ی عباسی

 

 

 

 

پ.ن. من فدای لبخندِ تو . چه خوب که نمی خونی اینجارو . چه خوب که لای دلتنگی هام بزرگ می شی . چه خوب که نمی فهمی منو . چه خوب که هروقت یاد چشمات می افتم ، چشمام خیس میشه . من فدای لبخندِ تو .

یکشنبه 20 مرداد1387
43

 

یه خاطره ی خط خورده . یه ر و یا ی خیلی دور ...

 

 

 

گوش کن فافا . اینو دیگه باید گوش کنی . خوبٍ خوب گوش کن .

 

 

شب بود . داشتم میگذشتم از خیابون . سه نفر وایستاده بودن کنار خیابون و با یکی حرف میزدن . دوتا پسر ، یه دختر . قبلا دیده بودمشون انگار . نمیدونم چرا فکر کردم  دارن کلک میزنن بهش . رد که میشدم ،گفتم : اینارو به چند نفر می خواین بگین ؟ یکی از پسرا چپ چپ نگام کرد . دوید دنبالم . منم دویدم . رفتم تو لاین تاکسی ها . تموم تاکسی ها پر بودن . جلوتر از همشون یکی بود که یه مرد نشسته بود توش به جز راننده . نفس نفس میزدم . گفتم : دربست ؟ مرده گفت : بیا بالا عزیز . بیا بالا . درو باز کردم و نشستم . صدام درنمی یومد . می خواستم بگم : برو ...  پسره رسیده بود به تاکسی . راننده  پاشو گذاشت رو گاز . پسره جا موند  همونجا . پشت تاکسی چپیده بودم توی خودم . بغض کرده بودم . مرد گفت : الان میرسونمت خونه . آروم گفتم : میشه قبلش کمی بگردیم ؟ گفت : الان که نمیشه عزیز ، دیر وقته . گفتم : فقط کمی ... رو به راننده کرد و گفت : آقا یه زحمتی بکش امشب شما جای من این پدر سوخته رو بگردون . گفتم :  مرسی . برگشت بهم نگاه کرد و خندید.

ریش داشت . سفید و سیاه .

می خواستم بغلش کنم و بهش بگم : دیگه نرو ...

ولی فافا ! 

اون لعنتی نذاشت . در اتاقو محکم کوبید . از خواب پریدم . ترسیدم . هنوز دارم میلرزم ...

.

.

.

می خواستم بهش بگم خیلی وقته دنبالتونم . همه جا . دنبال یه مرد ریش دار با چشم های شیشه ای . که بیاد بالاخره . که بیاد و نره . که وقتی اومد ،  تموم دلتنگی هامو بریزم توی جیب های بارونی ٍ مشکی بلندش  و سرمو بزارم روی شونه اش . دستامو بندازم دور گردنش و  محکم فشار بدم . اونقدر محکم که بفهمه دل سپنتا کوچولو براش لک زده بوده ...

که بفهمه من هنوز ، فقط یه مرد میشناسم ...

 

 

 

 

 

پنجشنبه 17 مرداد1387
42

 

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

 

.

.

.

 

پنجشنبه 10 مرداد1387
41

 

 

تا وقتی که حرف داشتم کسی نبود گوش بده ، حالا که هیچ حرفی نمونده برام ، لای اس ام اس ها و زنگ ها ی همتون یه سوال مشترک هست که : چرا چیزی نمیگی ؟ چرا ساکتی ؟ همتون ؛ یعنی شماهایی که تعدادتون از تعداد انگشتای یه دستم هم کمتره . آدم که گیر می کنه ، آدم که ریپ می زنه ، دیگه نمی تونه فکر کنه . یعنی فکرش از بیخ تعطیل . هرچقدر هم بشینه یه گوشه و بخواد فکر کنه به اینکه چیکار می تونه بکنه ، ته اش به هیچی نمیرسه . هیچی . دلم هیچی نمی خواد . به هیچی هم فکر نمیکنم . فقط دارم میگردم دنبال یه نمه آرامش . فقط و فقط یه نمه .

 

یکی هست که باهاش میرم کلاس . سر کلاس دلم خوشه که یکی هست که کنارم نشسته و میشناسمش . عین کف دستم همه ی چین و چروک های دلش و دیدم. میشه روش حساب کرد . میشه باهاش رفت کلاس و برگشت .

 

دلم قرصه به خودم .به دل نمیگیرم چیزی رو . هرچی باداباد . برای اولین بار میشینم پای دردودل بابا .اشکش درمی یاد .فکر میکنم که اینم حق اش این نبوده . که شاید خودش نخواسته بشه اینی که الان هست . که شاید می خواسته مهربون تر از این حرفا باشه .سر به سرش میزارم . سر به سرم میزاره . میبینم که مثل بچه های سه چهار ساله اخم میکنه ؛ میگه : به مامانم میگم ... دلم میگیره . یکی که بچه گی مو بزرگ کرد ، حالا داره برام بچه گی می کنه . برای جواب تک تک اونایی که توی این خونه ان هیچی نمیگم . یه لبخند میزنم و میگذرم . اعصابمو که خورد می کنه میرم توی اتاقم . دنیام تازه شروع می شه . کتاب ،کاغذ ، سالنامه ، دستنوشته ؛ گوشی و صدایی که میپیچه توی اتاق . منی که جای خالیه خودکار مشکی ام اذیتم می کنه . نمی دونم چند تا ستاره شمردم که خوابم میبره ...

 

تو باشی چیکار می کنی ؟ رفیقت بگه حالش خوب نیست .

چیکار میشه کرد اصلا؟ به جهنم که دیره . پا میشم میام پیشت . اشکمو درمیاری . برات حرف میزنم .حرف میزنم . حرف میزنم . بعده مدت ها میبینی اشکامو .میبینم اشکاتو . دلم جر می خوره .فکر میکردم بزرگ شدی و منو زدی کنار . قد کشیدی ، بیشتر از من . ولی حالا یه فرشته کوچولو کنارم میبینم که انگار خیلی وقت بوده دلش بغل می خواسته . میام خونه . میرم همون جای همیشگی . توی بالکن بالا . همونجا که گفته بودی جون میده شبها دراز بکشی و زل بزنی به ستاره ها . میشینم همون گوشه . اس ام اس میدی که چپیدی یه گوشه و زل زدی به شمعی که برات گرقتم ؛ میگم شمع منم ستاره هان . می گم فرشته کوچولو ،  اینقدر که من تورو دوست دارم ، کسه دیگه ای هم میتونه دوست داشته باشه ؟ می گی کوچولویی که همیشه خرابکاری می کنه . می گم فرشته کوچولویی که یه لحظه هم نمی تونم ازش غافل بشم  . فرشته کوچولویی که اشتباهی روی زمینه ...

 

بازم خوابم میبره . یادم میره به  نسیم اس ام اس بدم که تولدت مبارک .صبح که اس ام اس میدم ، حالش خوب نیست . کلی حرف و حرف و حرف ...

آخرش می گم خراب نکن روزتو . بیخیال دنیا . یه کاری کن خودت خوش باشی . میگه مرسی بابت همه چی ...

 

این چیزها برای من یعنی دلخوشی . دلم به همین یه چیکه دلخوشی خوشه . حالا فقط دارم با خودم میگردم پی یه نمه  آرامش . هرچی میگردم نیست . ولی بازم میگردم . فقط برای خودم ...

 

 

 

 

 

این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می‌شوم
دوباره راه می‌افتم
دوباره
گم می‌شوم

کیکاوس یاکیده

 

 

جمعه 4 مرداد1387
40
 

 

 تو دلت نمیگیره اگه بدونی تو دلت خالی شده ؟

.

.

.

پوچ ٍٍ پوچ .

 

 

 

 

چهارشنبه 2 مرداد1387
39

 

برگشتی

.

.

.

.

.

.

بازم خنده ام میگیره به عاشقی های  اینروزا . کلن مزخرف !!!!

 

موج سبز آزادی