
میخوام بگم آذین برام یه بابا لنگ داز بکشه . بزرگ . بزنم رو دیوار اتاقم . برا من باشه .
که دل کندم از هرچی که میشه بغلش کرد . که یه روز همه ی بغل ها تو زرد از آب درمیاد و بابا لنگ درازمو هیچوقت نمی شه بغل کرد ...
یک عمر ، یک نفس
با گام های ممتد بی آغاز
در جاده های ممتد بی پایان
در امتداد این همه پوچی
تا هیچ میرسیم
بازیچه ایم ما
محمدرضا عبدالملکیان
حالا
هرچقدر هم که چشمامو باز و بسته کنم ،
خودمو توی سیاهی ِ چشمام نمی بینم .
خط خطی شدم . با روان نویس ِ مشکی ِ هیچ وقت نداشته ات .
تکیه کن بر شانه ام
ای شاخه ی نیلوفری ام
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ....
* خ د ا ...
توی جیب کوچولوت جاش بده . نگهش دار . مواظبش باش . یه التماس ِ ...
پ.ن. دیگه نمی تونم همون باشم ... چه بد که زمین خوردنمو دیدی.
پ.ن. د ل م ...
خواستم بگم کاش میشد کمد لباسای فافا رو داشته باشم . که هروقت دلم براش تنگ شد؛ برم بشینم توش. زانوهامو بغل کنم . چشامو ببندم و بو بکشم . اونقدری که یادم بره پیشم نیست . اونقدری که فکر کنم از پشت بغلم کرده و صورتشو برده لای موهام . اینجوری شاید هیچوقت دلتنگش نشم ...
.
یه وقتایی ، ته دلت ، یه چیزی هست . یه چیزی که مُدام نگرانی که نکنه یکی بفهمه ؟
دوست داری دلتو آروم بیاری بیرون ، بگیریش تو دستات و محکم توی بغلت فشارش بدی . یه چیزیه که آرومت میکنه . یه چیزیه که به خاطرش سرتو میندازی پایین و توجه نمی کنی به دور و برت . یه چیزیه که ته دلتو قرص می کنه که داریش . که خیلی وقتا ، اونقدر میری تو نخش و باهاش گپ میزنی که یادت میره بقیه چیزا . یه چیزیه که باهاش زندگی می کنی . عشق می کنی .یه چیزی که اگه یه وقت بدونی دیگه نیست ، دیگه نمی تونی سرتو بگیری بالا . دیگه نمی تونی راست راست راه بری و فکر کنی که داری زندگی می کنی . یه چیزی که اگه یه وقتی دیگه نباشه ، با سر می خوری زمین . انگار که پرت بیشی ته ِ دنیا . هیچی نمی مونه برات . خواستم بگم یه وقتایی ، یه چیزی ته دلم هست ، ولی همچین قرص نیست . میفهمی که ؟ تردید چیزِ ناجوریه به جان ِ فافا . خیلی ناجور .
پ.ن. کافه پیانو . یه روزی ، شاید همین فردا ، چند تیکه شو مینویسم اینجا که یادم بمونه خیلی دوستش دارم . که یادم بمونه وقتی داشتم می خوندمش ، چه قدر دلم هواتو کرد .
پ.ن. او به پر زد آتش و
من باورم آتش گرفت
گداخت جان
که شود کار دل
تمام
و
نشد
پ.ن. مهلِسا ، دخترکِ شب ، رو به ماه نقره ای توی آسمان کرد و پرسید : مامان ِ من اونجاست ؟
پ.ن. دلم بابا لنگ درازه خودمو میخواد
مثل این می مونه که سرتو بندازی پایین و فقط بگی : باشه ...
.
.
.
ناراحتیم از این نیست
فقط
خیلی دلم میگیره وقتی نمی تونم باهات حرف بزنم . وقتی نمی تونم تصور کنم کنارمی ، ولی توی هر قدمی که برمیدارم ، مواظب باشم تا کفشاتو از پشت له نکنم.
.
نذاشتن باشی
.
.
.
گاهی میونِ همون موقع ها، آویزونت میشم و از پشت دستامو دور گردنت حلقه می کنم . انگار داد میزنم که تو مالِ منی ...
.
.
.
خیلی دلم میگیره وقتی توی یه ورق یه مشت چرت و پرت مینویسم و زیرش هم امضا میکنم ، که یعنی تعهد . خیلی دلم میگیره وقتی مجبورم کاری رو بکنم که دوست ندارم . وقتی مجبورم تمومه خودمو کم کم یادم بره ...
پ.ن. لعنت به ...
