
هیس !
یادم نمیره .
که هردو پر از دلتنگی ، چه جوری طاقت آوردیم ؟
دیشب ، سیاهی ِ چشام فقط برا د ل ت ن گ ی ِ تو ریخت ...
که لحظه به لحظه ، حتی نتونی تصور کنی کنار هم بودنو . که تصورش یه عکس ِ محو باشه از من و تو ، با گوشی و اشک و آهنگ و زانو های جمع شده توی بغل . هر کدوم یه گوشه ی این پاییز ِِ لعنتی .
خدا دلش بسوزه شاید ...
.
.
.
هيچوقت تو را ترک نمیکنم
حتا اگر
توی اين دنيا نباشم.
۲۹ آبان 87
تو ، یه فرشته کوچولوی دوست داشتنی ...
که وقتی سرتو خم می کنی و میگی : بوس ... فکر می کنم که خوشبخت ترین عمه ی دنیام ...
یه کپی از سپنتا کوچولو . که تموم ِ اخم هات ، گریه هات ، لجبازیات ، بغض کردنات ، اذیت کردنات ، مهربونیات ،
همه ی همشون مالِ خودمه .
تولدت مبارک فرشته کوچولو .
بدون هیچکی قدِ من دوستت نداره ...
حتی اگه ماه به ماه نبینمت .
همه ی قشنگیا برا تو ...
چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا میداند.
و تو هنوز نمیدانی
که من
چقدر دوستت دارم.
عباس معروفی
ماتم .
با درد هایی که هیچوقت گفته نخواهند شد ...
چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت
ولی به فکر پریدن بود ...
( حسین منزوی )
آدم ها
خسته از هم
کنار هم
تکیه داده اند به دیوار خدا
کمی بلندتر ...
کسی
بلندتر صدا میزند ؟
لطفا .
دلم یه خیابون ِ درازِ تاریک می خواد . که هست . دلم وقت می خواد . دلم گریه هامو می خواد .که سخت شده اینروزا ، لعنتی گاهی اصلا نمیاد . دلم می خواد برم و ته نداشته باشه و هی نرسم و نرسم و نرسم .ولی فک کنم که می خوام برسم و اونقدر برم و اونقدر به رسیدنم فکر کنم و اونقدر قمیشی گوش بدم ، که یه هو بشه بابا لنگ درازه خودمم بغل کنم و تو بغلش خوابم ببره .
پ.ن. آی میس یو رفیق ِِ ناب ... آی میس یو ...
پ.ن. قرار بود بیای با دو تا دستات سرمو فشار بدی که دردش تموم شه ... ولی چشای قرمزم هم یادت رفت ...
نیچه:" حاصل رنج، تراش خوردن و رو به ظرافت رفتن است. و بزرگترین رنج، آخرین مایه ی نجات روح است. تنها رنج است که ما را وا میدارد تا به اعماق هستی خود اندر شویم."
دلتنگی ِ من ساده ست ...
آخه ... تو هیچ کجای این شهر نیستی .
از اين جا
تا جايي كه تويي
قدم نمي رسد
دست دراز مي كنم
چيزي مي نويسم
دريايي
دلي
قابي
غمي
از بي نشان
تا نشاني كه تويي
مرهم نمي رسد
در اين جا و اين دَم
رونقي نيست
عطشناك آنم
آن دَم نمي رسد
محمدرضا عبدالملکیان
۵ ِ آبان ِ 87
سپنتا 17 سالش تموم شد . هی ......تو باورت میشه فافا ؟
بارون بارید . رفتم توی بالکن . نفس هام بوی بارون گرفت . بوی خاکِ خیس . بوی برگِ خشکِ خیس .
.
.
.
نیم ساعت از امروز گذشته بود که 7 دقیقه ی طلایی داشتم . پر رنگ .
پ.ن. گاهی ، یه آدمایی خوشحالم می کنن . که می خوام بگم ، برام عزیزن ... تک تک شون ...
پ.ن. تو یادت نیست . رفیق ِ ناب ِ من .
پ.ن. اذیتم می کنه . ناجور . جلو چشامِ ل ع ن ت ی
و تو فکر میکنی
زندگی چند بار اتفاق میافتد؟
و تو فکر میکنی
يک سيب چند بار میافتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين میبود
اگر میتوانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟
عباس معروفی
|
از دستان من نیاموختی که من برای خوشبختی تو چه قدر ناتوانم می خواستم با ابیات پراکنده ی شعر تو را خوشبخت کنم آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد خوشبختی را من همیشه به پایان هفته، به پایان ماه و به پایان سال موکول می کردم هفته پایان می یافت ماه پایان می یافت سال پایان می یافت هنوز در آستانه ی در در کوچه بودیم ، پیوسته ساعت را نگاه می کردم که کسی خوشبختی و جامه ای نو ارمغان بیاورد روزها چه سنگدل بر ما می گذشت ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم چه فرسوده و پیر شده بودیم می خواستیم با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که از شب مانده بود خود را تسلی دهیم همیشه در هراس بودیم کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم ، چه قدر می توانستیم بیدار باشیم یک شب پاییزی که بادهای پاییزی همه ی برگهای درختان را بر زمین ریختند به زیر برگها رفتیم |
و برای همیشه خوابیدیم.
احمدرضا احمدی
پ.ن. انگار که تو وایستاده باشی آخرِ این خیابونِ بی چراغ . که هیچ شبی نمیشه تا تهش رفت
