
3۰ دی 87
تولدت مبارک رفیق ِ ناب ...
آب و آبي
با تو ميجوشد
آسمان
يا هر چه دريايي است
سبز و سوري
با تو ميرويد ـ
ـ زمين
يا هر چه زيبايي است
ارغنون و عشق
با تو ميماند ـ
ـ لحن دل
يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو
با تو ميتابد
آنچه روشن
آنچه رويايي است
ماه و مه پيچيده در هم
فرصتي مانده است ـ
ـ پشت راز سبز جنگل
فرصتي بيوهم
پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ
ـ با من
ـ سمت و سويي تا سحرزايي است
چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد
من نميگويم
خيل شبوهاي شادابي كه ميچرخند و ميجوشند و ميرويند ـ
ـ ميگويند:
«در چه چشمي»
«با چه آييني»
«چنين آيينه آرايي است»
من نميدانم تو را آنسان كه بايد گفت
من نميگويم چنين
يا آنچنان
يا چون چرايي چند
از تو گفتن ـ
ـ پاي دل در گِل
بالهاي شعر من در بند
من نميگويم
خيل بارانهاي بارآور كه ميبارند و ميپويند و ميجويند ـ
ـ ميگويند:
«تا نفس باقي است»
«فرصت چشمت تماشايي است»
محمدرضا عبدالملكيان
گنجشک ها طوفان زده ، پروانه ها پرپر
فرقی ندارد بی گمان ؛ این روزها دیگر ــ
حتی بهار از چشم هایم روی می تابد
مثل درختی سوخته در غربت آذر
از تنگنای روح من راه زیادی نیست
تا وسعت حزن آور یک دشت خاکستر
من از تو دورم
از تو دورم
دور
دور
دور
مانند آدم برفی از خورشید شهریور
هرچند بر آیینه ای آهی نرویانم
هرچند با لبخندهام این بغض را ...
من در این پیله می میرم ؛
تو بی پروانه می سوزی
دستی مگر صورت زند تقدیر را از سر...
* محدثه خسروی
پ.ن. مرسی.
پ.ن. خسته ام . از خودم .
1. تو هم حتما به تورت خورده . از این آدم های مزخرفی که فکر می کنن میتونن هرجور که دلشون میخواد رفتار کنن و حرف بزنن و ته دلشون هم به خاطر اقتدارشون به خودشون افتخار کنن .
این آدما وقتی بدونن طرف مقابلشون پناهِ درست و حسابی نداره و خودش به زور خودشو میکشه بالا و زیاد هم تحویل نمی گیره کسی مثل همونارو ، بدتر می شون . همه جوره دوست دارن بهت بقبولونن که اول و آخرِ هر کارت اونا هستن که وجود دارن و باید وجود داشته باشن . دوست دارن همه بدونن که اونا کمکت می کنن و اونا دلیلِ تموم ِ خوشی ها و راحتی های ظاهریه توئن . این خانومه نمیدونه که من ، هرچقدر هم که بغض جمع کنه توی گلوم و بخواد بهم حالی کنه که براش ارزشی ندارم و خیلی خاک پاش باید باشم مثلن ، من هیچوقت نمی بخشمش .هیچوقت . برا اولین بار که به یه خانوم ، یکی که خودشم یه روز مثل من بوده ، یه دخترکِ 17 ساله ، التماس کردم هم، همین بود . یادمه . یه سال و اندی پیش . که شاید چون مثل بقیه ی این بچه های مرفه ِ بی درد بعدِ ماجرا نیومدم توی خونه سرمو بزارم رو شونه مامانم و زار بزنم و به بابام بگم که زنیکه چی بارم کرده ، که فرداش دوتایی باهم برن پیشش و خودشونو کوچیک کنن که شما که بزرگتری ببخش یا بتوپن بهش که چرا همچین غلطی کردی ، و کسی نفهمید چی به چی بوده ، بدتر تا می کنه .که چون چند روز یه بار نمیرن دست بوسیش و زنیکه وقعا زنیکه ست فافا . از اونایی که یه روز حسابی پلاس میشن .متنفرم . که فکر کنن انگار پناه نداری و بخوان بفهمونن بهت ...
2. وقتی یکی بخواد بغلت کنه و سرشو بزاره رو گودی ِ گردنت ، از همه چی دل بریده . پناه شدی براش ...
* هرچقدر که جلوتر میره ، هرچقدر که بیشتر میفهمی ، عجزت بهتر دیده میشه .
هرقدر که جلوتر میره ، دورتر میشم .
دور
دور
دور
دور
دور
- دنیا چرا اینجوریه ؟
+ به آدم ها نگاه نکن .
برا همیشه ، سر پایین .
یه گوشه ؛چشمهای معصوم رو زمین .
وقتی یکی دوره ، وقتی برات لحظه های طلایی میسازه ، وقتی غروب که میشه دلت میگیره برا دلتنگیت ، وقتی شبِ زمستون تو یه خیابون ِدرازِ تاریک ها میکنی و دلت تنگ میشه برا بغل ، وقتی چمباتمه میزنی یه گوشه و بغضت آروم اشک میشه دونه دونه میریزه رو گونه ات ، وقتی میفهمی هیچ کاری نمی تونی بکنی برا یه قدم نزدیک تر شدن ، وقتی دلت پناه میخواد قدِ یه دنیا ، وقتی صدای نوحه میاد و دلت لک میزنه برا شبهای دعا ، وقتی دلت میخواد مثل بچه های نق نقو پاتو بکوبی زمین و داد بزنی که خدا .............. تو رو جون ِ عزیزت بیا پایین ............. ،
حتما می بینی گند کاریه دنیارو ، میفهمی .
پ.ن. اونجا که جنگه ، خیلی دلِ آدم ریش ریش میشه فافا .
پ.ن. تبریک،؟
اتاق ایزوله همان اتاق آخر استاتاق ایزوله همان اتاق آخر است. همانجا که میتوان منتظران مرگ را به تماشا نشست. در گوشهای از اتاق دختری جوان زمان را گم کرده و آیندهی تاریکش را بر قاب خالی سقف سیمانی میجوید و آن سوتر پسری جوان با اشک و حسرت لحظههای به غروب نشستهی خود را بدرقه میکند.
دیدن آنان دل هر بیننده را مچاله میکند.اتاق ایزوله همان اتاق آخر است که از قامت بلند تو چیزی جز پوستی و استخوانی نمیماند. نفسها به شمارش میافتد، چهره درهم میرود و این تنها مادری مهربان یا همسری عاشق است که گونهاش را به گونهی بیمار میفشارد و آه میکشد تا هفت آسمان را به لرزه وادارد.
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است، انتهای راهرو دست چپ، آخرین لحظهها، آخرین نفسها و آخرین دیدارها. تا بهحال چشم دهها بیمار در همین اتاق آخر به سقف خیره مانده است.
درماندگان و محکومانی که با ناآگاهی و شدت عمل از جامعه طرد شدهاند و با نفرت از سوی هموطنانشان تا دروازههای مرگ بدرقه میشوند."نازنین" همان است یکی از همان هزاران بیمار، نازنین همان نازنین مادر است اما دیگر مادر آرزوئی برای او ندارد جز اینکه برود. سرفهاش بند نمیآید، چشمهی اشک مادر خشکیده است و پسر با چشمانی مات به نامزد زیبایی مینگرد که...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است.
کاش باور کنیم ایدز فقط یک بیماری است.
از وبلاگ مطرود
