
نمیخواهم خوب باشم، بهترین باشم تا او بهخاطر از دست دادنم پشیمان شود، میخواهم بد باشم، پستترین باشم تا او به خاطر عشق کوتاهش به من همیشه در عذاب باشد.
از وبلاگ مطرود
دیدی کوچولوها چطوری شبها از رعد و برق میترسن ؟
حالا تصور کن مامانی یا بابایی شون نباشه که بغلشون کنه ...
* تانیا کوچولو فقط وقتی دستهایش را از روی چشمهای خیسش برداشته بود ، که توی بغل بابا ، سرش را گذاشته بود روی شانه ی بابا و دستهایش را دور گردنش به هم گره زده بود .
آنوقت صدای بابا ، با بغض گفته بود : تانیا کوچولو ، بابایی فقط تو رو داره ...
نمی دونم چقدر وقت میبره ،
ولی دلم می خواد ، خودمو دوباره داشته باشم .
گم بشم توی خودم . نفس هام بسته نباشه به این هوای بغرنج .
جایی باشم ، میون ِ ماهِ خیابون های تموم نشدنیه شب ...
می ترسم
در خواب
خاطراتم را بدزدند
یا بیدار شوم
نام تو را به خاطر نیاورم
کیکاووس یاکیده
کم
کم ،
کم میشی .
می مونی لای کتابِ لیلی ِ خودت.
یه وقت
دستمو که می گیری ،
میبینی دستام سرده .
یه وقت
تو چشام که نگا می کنی ،
میبینی شیشه ای شده .
بغض داره .
ترس داره .
کم
کم
میبینی ؛
انگشتامو
یکی یکی
از قفل دستات
باز می کنم
دستمو
از تو دستت
می یارم بیرون
.
.
.
سورمه ی آیدین نیستم که من ...
پ.ن.سورمه و آیدین ، شخصیت هایی از سمفونی مردگان، نوشته عباس معروفی .
