تبليغاتX
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
جمعه 30 اسفند1387
88

نگاه کنم به نشانه ها ؟ یک سال قبل ، نگاه کردم ؟ یادم بود همه چی رو به هم گره بزنم و بخندم و بگم که خوبه ، سال ِ خوبی میشه ...؟ آره ؟ که دل ببندم به نشانه های بی رویا ...

حالا ، چشمامو ببندم و بگم که سال ِ خوبی باشه براتون ... دل خوشی داشته باشین ...

 

 

فافا

 

نگاه کن ... عید ِ ...

.

.

میتونم چشمامو ببندم و فکر کنم که همین جایی ...

نگاه کن ...

میتونم چشمامو ببندم و بخندم برات ...

نگا کن ...

میتونم چشمامو ببندم و بغضمو قورت بدم برات ...

نگاه کن ...

میتونم چشمامو ببندم و داد بزنم برات ... بلند ...

نگاه کن ...

می تونم چشمامو ببندم و نگاه کنم ... قد ِ همه ی این ندیدن ها ... ببینمت ...

 

 

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ستاره های دور

من دلم برای "او" گرفته است...

 

محمدرضا عبدالملکیان


شنبه 24 اسفند1387
87

 

مادربزرگ ؟

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بندِ سبز را،

که در کودکی بسته بودی به بازوی من !

در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتارِ ِ عشق ،

خمره ی دلم

بر ایوانِ سنگ ُ سنگ شکست !

دستم به دست ِ دوست ماند ،

پایم به پای راه رفت !

من چشم خورده ام !

من چشم خورده ام !

من تکه تکه از دست رفته ام ،

در روز روز ِ زنده گانی ام !

 

*حسین پناهی

 

 

فافا ...

 

هی فرت ُ فرت

 

دلم هوای بریدن داره ...

 

شنبه 10 اسفند1387
86

 

زن ، هنوز دلش خوش است به اینکه یک مرد دارد .  می بینی ؟ دنیا ، عجیب بد می کند با آدم .

یکجوری پایت را میگیرد و توی دستش تاب می دهد ، که وقتی رهایت کرد ، دیگر در نیایی از این سرگیجه ی لعنتی . که شاید درِ یک خانه را هزار بار بزنی و هر دفعه فکر کنی بار اول است .

 خب ، زن یادش نرفته که  وقتی بچه ی هشت ماهه داشت توی شکم ، زیر دست های همین مرد کبود شده . یادش نرفته که دو روز تمام از جایش نتوانسته تکان بخورد و هی دستش را گذاشته رو شکمش و ضجه زده که بچه تکان نمی خورد به خدا ...

که وقتی خون چکه چکه از فرق سرش راه باز کرده و ریخته روی پله ها ، همانجا چشمهایش را بسته و فکر کرده که  اینبار یکی به دادش میرسد حتما ...

که یک عمر ، عزیز دردانه هایش را تر و خشک کرده ، که حالا ، مرهمی نمی شوند برایش ....

 که یک عمر ، بی پناهی را مشق کرده با مرثیه های زیر لبش ...

یادش نرفته که . مگر میشود اصلا ؟ که آدم یک عمر تحقیر و کبودی و اشک و درد را یادش برود ؟ که یک عمر ، وقتِ خنده هم چشمهایش بلرزد از ترس ِ لعنتی .

ولی، زن هنوز دلش خوش است به اینکه یک مرد دارد .  هنوز ته دلش نوری هست ، امیدی هست ، که یک وقت ، یک لحظه ، یک دم ، مرد ، نه از روی نیاز خودش ، که فقط برای خاطر او ، بغلش کند . که زن بچشد طعم ِ غریبِ آرامش را . که بدون ترس ، بوی عرق مرد را نفس بکشد و دلش خوش باشد به اینکه یک مرد دارد .

که دنیا ، ذره ، ذره ، ذره ، می مکد خوشبختی را ...

شنبه 3 اسفند1387
85

 

احساس ِ بدیه .

که هر لحظه ، هر قدمی که برمیداری ، انگار کلی آدم دارن از پشت سرت میان ، با نفرین . ترس نداره ؟

 

 

 

من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم 

فروغ

                                                                         

موج سبز آزادی