
نگاه کنم به نشانه ها ؟ یک سال قبل ، نگاه کردم ؟ یادم بود همه چی رو به هم گره بزنم و بخندم و بگم که خوبه ، سال ِ خوبی میشه ...؟ آره ؟ که دل ببندم به نشانه های بی رویا ...
حالا ، چشمامو ببندم و بگم که سال ِ خوبی باشه براتون ... دل خوشی داشته باشین ...
فافا
نگاه کن ... عید ِ ...
.
.
میتونم چشمامو ببندم و فکر کنم که همین جایی ...
نگاه کن ...
میتونم چشمامو ببندم و بخندم برات ...
نگا کن ...
میتونم چشمامو ببندم و بغضمو قورت بدم برات ...
نگاه کن ...
میتونم چشمامو ببندم و داد بزنم برات ... بلند ...
نگاه کن ...
می تونم چشمامو ببندم و نگاه کنم ... قد ِ همه ی این ندیدن ها ... ببینمت ...
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود
آن سیاهی و
سکوت
چشمک ستاره های دور
من دلم برای "او" گرفته است...
محمدرضا عبدالملکیان
مادربزرگ ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بندِ سبز را،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من !
در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتارِ ِ عشق ،
خمره ی دلم
بر ایوانِ سنگ ُ سنگ شکست !
دستم به دست ِ دوست ماند ،
پایم به پای راه رفت !
من چشم خورده ام !
من چشم خورده ام !
من تکه تکه از دست رفته ام ،
در روز روز ِ زنده گانی ام !
*حسین پناهی
فافا ...
هی فرت ُ فرت
دلم هوای بریدن داره ...
زن ، هنوز دلش خوش است به اینکه یک مرد دارد . می بینی ؟ دنیا ، عجیب بد می کند با آدم .
یکجوری پایت را میگیرد و توی دستش تاب می دهد ، که وقتی رهایت کرد ، دیگر در نیایی از این سرگیجه ی لعنتی . که شاید درِ یک خانه را هزار بار بزنی و هر دفعه فکر کنی بار اول است .
خب ، زن یادش نرفته که وقتی بچه ی هشت ماهه داشت توی شکم ، زیر دست های همین مرد کبود شده . یادش نرفته که دو روز تمام از جایش نتوانسته تکان بخورد و هی دستش را گذاشته رو شکمش و ضجه زده که بچه تکان نمی خورد به خدا ...
که وقتی خون چکه چکه از فرق سرش راه باز کرده و ریخته روی پله ها ، همانجا چشمهایش را بسته و فکر کرده که اینبار یکی به دادش میرسد حتما ...
که یک عمر ، عزیز دردانه هایش را تر و خشک کرده ، که حالا ، مرهمی نمی شوند برایش ....
که یک عمر ، بی پناهی را مشق کرده با مرثیه های زیر لبش ...
یادش نرفته که . مگر میشود اصلا ؟ که آدم یک عمر تحقیر و کبودی و اشک و درد را یادش برود ؟ که یک عمر ، وقتِ خنده هم چشمهایش بلرزد از ترس ِ لعنتی .
ولی، زن هنوز دلش خوش است به اینکه یک مرد دارد . هنوز ته دلش نوری هست ، امیدی هست ، که یک وقت ، یک لحظه ، یک دم ، مرد ، نه از روی نیاز خودش ، که فقط برای خاطر او ، بغلش کند . که زن بچشد طعم ِ غریبِ آرامش را . که بدون ترس ، بوی عرق مرد را نفس بکشد و دلش خوش باشد به اینکه یک مرد دارد .
که دنیا ، ذره ، ذره ، ذره ، می مکد خوشبختی را ...
احساس ِ بدیه .
که هر لحظه ، هر قدمی که برمیداری ، انگار کلی آدم دارن از پشت سرت میان ، با نفرین . ترس نداره ؟
من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
فروغ
