تبليغاتX
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
دوشنبه 31 فروردین1388
94

 

اگه بتونی این چیزی که رو سینه ام سنگینی می کنه رو برداری

اگه بتونی یه کاری کنی راه گلوم باز بشه حداقل غذا بتونم بخورم

اگه بتونی همه بغض هامو محو کنی

اگه بتونی چشامو از این حال ِ زار درآری که نسوزن

اگه بتونی یه کاری کنی اینقد سخت نفس نکشم

اگه بتونی این ترسو ازم بگیری

اگه بتونی یه کاری کنی اون تصویر ها دیگه نیان جلوی چشام که چشامو ببندم فشار بدم و گوشامو بگیرم

اونوقت شاید بتونم عاقلانه فک کنم به همه چی

 

یکشنبه 30 فروردین1388
93

 

چقدر دوری .

 مثل یه ستاره که هی چشمک بزنه بگه  هواتو دارم . ولی نباشه و نداشته باشه .

 مثل این می مونه که تو مشتت له شده باشم ...

 

 

 

حتما چشم به راهم نیستی
که رد ِ نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمی‌بینم

عباس صفاریان

 

جمعه 28 فروردین1388
92
 

....................................................................

....................................................................

....................................................................

 

 

 

 

 مادرا هر وقت بمیرن زوده ...

 [ باغهای کندلوس - ايرج كريمي ]

 

دوشنبه 24 فروردین1388
91
 

جمع شده توی گلوم .

گُر میگیره ...

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 14 فروردین1388
90

از رابطه ی موشومی هم در قطار خبردار شد ؛ درست یکسال قبل . داشتند می آمدند کریسمس را با مادر و سونیا بگذرانند . ساعت حرکت قطار دیر وقت بود . هوای بیرون تاریک بود ؛ ظلمات آزار دهنده ی شب های اول زمستان . داشتند بحث می کردند که تابستان را چطور بگذرانند و با دانلد و آسترید در سیئنا خانه بگیرند یا نگیرند ؛ که موشومی از دهنش در رفت که : دیمیتری می گوید سیئنا آدم را یاد سرزمین پریان می اندازد . بعد فوری دستش رفت طرف دهنش و نفس کوتاهی در سینه کشید و بعد ، سکوت مطلق . گوگول پرسید : دیمیتری کیه ؟  بعد : باهاش می خوابی ؟ سوال یکهو از ذهنش پریده بود ، کاملا ناخود آگاه و حساب نشده .خودش از این سوال تقریبا خنده اش گرفت .ته گلوش سوخت ولی همین که پرسید ، یکهو همه چیز را فهمید . تمام تنش از پنهان کاری ِ موشومی کرخ شد . انگار سمی به سرعت در رگ هاش پخش شده باشد .

 

.......................

 

بعد هم به نیویورک برگشت . به آپارتمانی که قبلا موشومی هم در آن بود و حالا درست مالِ خودش شده بود . حالا که یکسال گذشته ، شوک ماجرا برطرف شده ، ولی یکجور حس ِ عمیق و دایمی شکست و شرم دست از سرش برنمی دارد . هنوز بعضی شب ها روی کاناپه خوابش می برد ، و سه و نیم نصفه شب از خواب می پرد و می بیند تلویزیون هنوز روشن است . حالش شبیه این است که ساختمانی که نقشه اش را کشیده ، جلوی چشم همه فرو ریخته باشد، با وجود این واقعا نمی تواند موشومی را سرزنش کند . هر دوی آنها با یک انگیزه عمل کرده بودند . اشتباه شان همین بود .

 

.......................

 

دورانی که با موشومی داشته به نظرش یک بخش همیشگی از وجودش است که به کلی از اعتبار افتاده و حالا دیگر محلی از اعراب ندارد . انگار که اسمی باشد که دیگر ازش استفاده نمی کند .

 

 

همنام – جومپا لاهیری

 

دوشنبه 10 فروردین1388
89

 

  آروم بخونم زیر لب : یالاندان دا اُلسا ... نه گوزل گولدون اُ آکشام  بانا ...

 

 

 

 

*درست مثل این بود که بروی لبه‌ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه‌ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی‌هوا سُر بخوری و سقوط‌کنی توی آن.

 

 

*چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ
مصطفی مستور


موج سبز آزادی