
می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآرم
رویاهایم به قواره دنیا درآمد
شمس لنگرودی – ملاح خیابان ها
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل،ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
فرخی سیستانی
پرسیده بودی :
چیارو بشمارم خوابم ببره ؟
گفته بودم ستاره های نداشته ات را
می دانستم
چشمک ِ تمام ستاره ها از آن ِ تو بود
وقتی هنوز می خواندی
لی لی حوضک ...
پ.ن.خلسه .
فافا
وقتی گفته بود دریا طوفانیه هرکی نمی خواد نیاد ؛ گفته بودم من باید برم . کسی هم نفهمید دارم میرم دنبال لحظه ی طلاییم . که ببینم اونجا جا گذاشتمش ؟ وقتی هم کنار همون دریا آذین گفت یه لحظه اینجارو نگاه کن گوشی رو بگیر پایین ؛ هنوز نمی دونستم پیدا کردمش یا نه . بعد از صدای چیک ِ دوربین هم نمی دونستم . حتی وقتی زده بودم رو اسپیکر و نگاه نکرده بودم به اطرافم هم نمی دونستم . تو می دونستی ؟
حتی وقتی هم که گفته بودم مثل این می مونه که از دور به یه چیز ِ خیلی ناب و قشنگ دست تکون بدم که خداحافظ ، نمی دونستم .
ولی وقتی شب داشتم توی اون سکوت خیابون های سعدی رو گز می کردم یه چیزایی فهمیده بودم . انگار که لحظه ی طلاییم محو شده باشه . مثل همون وقت که گفتم الان توی اَبرام و همه چیز اون بیرون محو شده بود .
حالا که عصر ِ دلگیر داره و من کنار پنجره کلاغها رو می شمارم ، فهمیدم که محو شده . فهمیدم و اینطور معلق موندم . پر شدم و بازم جا دارم انگار که تموم نمی شه . باید کم کم بفهمم قرار نیست لحظه ی طلایی داشته باشم . باید بفهمم کم کم شب های تک ستاره ام دارن بر میگردن .
فافا
دارمت هنوز ؟ با دلبستگی ؟ وابستگی ؟ بدون ِ لحظه ی طلایی ؟ که یادم بیاد اون شبو که زیر ستاره ها دراز کشیدم و چقدر لحظه ی طلایی داشتم . که یادم بیاد وقتی داشتم دور و دورتر میشدم ازت بغض کردم و بغضم شکست و سرمو تکیه دادم به شیشه و داریوش گوش دادم و اشکام که میریخت نذاشتم پاکشون کنن . گفتم چقدر دلم تنگ شده . صدا نداشتم . ولی گفته بودم چقدر روی سینه ام یه چی داره اذیتم می کنه . اشکام بند نیومده بود و فک کرده بودم مگه میشه اینقدر پر باشم از دلتنگیت و باز طاقت بیارم ؟
مثل ِ حالا .
.
.
.
ای که بی تو خودمو
تک و تنها میبینم
هرجا که پا میزارم
تورو اونجا میبینم
.
.
.
یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر ِ منو آتیش میزنه
.
.
.
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
.
.
.
فافا
میبوسمت .
مثل ِ این می مونه که خیلی دیر مونده باشی و من زیادی خسته شده باشم . که جا مونده باشم توی اون هوای بارونی کنار ِ دریای تو و سردم شده باشه و رفته باشم و کسی ندیده باشدم .
هیس ...
یک کلمه هم حرف نزن . نگاه می کنی به سکوت ِ من و حرف می زنی که حرف بزنم ؟
همینطوری می شه که رابطه ها به شکل احمقانه ای می پیچه به هم . چون به اون چیزی که خودت می خوای توجه می کنی ، نه به اون چیزی که طرف مقابلت می خواد . حالا رسیدم به یه جایی که می دونم تمومه رابطه هام انگار از پایه خراب بوده که حالا دارم لطمه می خورم . سکوت کرده بودم و چشمهامو بسته بودم .
کسی نگفت که : تو خود غلطی ...
پ.ن. دخترک گفت: می گی چیکار کنم ؟ و نگاه کرد به رد ِ سیاهی ِ چشمها روی صورتش .
* تولدت مبارک
