تبليغاتX
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
شنبه 30 خرداد1388
113

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.

 

آنچه برجا می ماند

ردپایی است

و خاطره ای که هرازگاه

پس می زند مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را .

 

عباس صفاری

 

 

 

 

 

* ایرانسل هنوز بُهت زده است . درست نشده .شورشو درآورده ...( عصبانی )

 

* ببین ...  تو هنوز می تونی وسط گریه ام منو بخندونی ...

 

یکشنبه 24 خرداد1388
111

 

عُق ...

 

 

 

 

فافا هم با من موافقه حتما.

که انگار یکی بیاد سر همه رو یکی یکی بکنه زیر آب ...

 

 

* من اس ام اس می خوام .

 

  *لینک

 

جمعه 22 خرداد1388
110

 

خب ، جمعیتِ پریشب ِ توی شهرک ، فقط برای طرفداری از مهندس میرحسین موسوی نبود .

برای چیزی بود که انگار خیلی دوست داشتنی تره .

هیچ نظر ِ خاصی راجع به کسی ندارم .         

ولی با همه ی استرس و هیجان و دویدن هایی که داشت ، پریشب رو دوست داشتم .

.

.

.

.

.

.

شاید فردا هم دوست داشتنی بشه .

 

 

چهارشنبه 20 خرداد1388
109

 

بزار بگم برات ؛ تو منو گم کردی .

 

 

 

 

 

 

 

 

*یك جا هست كه باید وایستی.یك جا هم هست كه باید درری اما خدا نكنه جای این دوتا با هم عوض شه كه دیگه تا اخر عمر بدهكار خودتی...

 [ دندان مار - مسعود كیمیایی ] 

                              

 

دوشنبه 18 خرداد1388
108

 

یه جورایی انگار برای ما هم تاریخ انقضا داشته ...

 

دوشنبه 18 خرداد1388
107

 

دیشب که  کاغذ ها و سالنامه ها رو چیده بودم روی تخت ، لای سالنامه ی 86 پیداش کردم .

اونوقتی که داشت میرفت هنوز 14 سالم تموم نشده بود . دوستش داشتم . زیاد .

بیشترش هم به خاطر یه عکس بود فقط . با وجود فقط عکس بودنش خیلی حرف داشت توش .

پر بود از کلی حس ِ قشنگ . که برام مقدس بود و هست . هنوزم توی کیف پولمه . بعد ِ 5 سال هنوز وقتی نگاهش می کنم همونطور ناب ِ برام .

 14 سالم تموم نشده بود . بچه ها گل آقا میخوندم هنوز . آخرین سالی هم بود که میخوندم .  

فراخوان نامه ای به آقای خاتمی داشت. نوشتم .

2 سال بعد که پستچی یه نامه آورده بود  و پاکت  نامه برای بچه ها گل آقا بود ، شوکه شده بودم . بازش که کرده بودم ، بعد از 2 سال ؛ شایسته ی تقدیر . نامه ای که من نوشته بودم .

همونوقت ، هرچقدر که گشتم اثری از نامه توی نوشته های خودم نبود .

 اینکه اون موقع برای نشون دادن ِ احترام و دوست داشتنم کاری رو که میتونستم انجام دادم ،

یه جورایی خوشحالم می کنه .همونقدر که داشتن ِ این نامه .

  

 

               

دوشنبه 11 خرداد1388
106

 

یه وقتایی هست که فقط میتونی چشماتو ببندی، دستاتو بزاری رو گوشات و تند تند زیر لب بگی : تموم بشه تموم بشه تموم بشه تموم بشه

من از این وقتا فراوان دارم . یا از اون وقتایی که غم با همه ی اشک و بغض و آه ِ ش  ، رنج ، با تموم دردش، هست . جلوی چشماته  و تو چقدر ناتوانی .

 

 

 

 

 

* دیگر جز دعایی که بادِ هوایش می پنداری هیچ کس و هیچ چیز پشت و پناهت نیست .

 

 

شنبه 9 خرداد1388
105

 

من دارم فکر می کنم . باور کن . دارم فکر می کنم . هروقت یادم میفته چی شد ، بیشتر فکر می کنم . ولی نمی تونم . نمی تونم همه چی رو بزارم کنار هم و مثل یه خانوم خوب تصمیم بگیرم . حتی نمی تونم اینجا راحت بنویسم . حتی نمی تونم به قولم وفادار باشم و گوشه اتاق بغ نکنم . یادته  اونوقتایی رو که دوتایی بغ می کردیم ؟ حالا انگار هر دومون رو هوا معلقیم . منتظر یه معجزه .

 

 

 

 

*  تو
   

از گریه‌ها و گفتگوهایم دور مانده‌ای...دور

علی صالحی

 

 


 

چهارشنبه 6 خرداد1388
104

 

سِنی ناسل اُزلَدیم بیر بیلسَن ...  

 

 

 

 

 

 

   

دوشنبه 4 خرداد1388
103

 

علي: تو دانشکده يه بار پرسيدي فلاني چه تيپي‌يه، يادت هست؟ چي بهت گفتم؟
مرتضي: گفتي بلندپروازه.
علي: خب. کر بودي؟
مرتضي: ورداشته فرم فرستاده به دانشگاه تورنتو، اون الاغام قبولش کردن. پذيرش‌شو برده سفارت داره ويزا مي‌گيره.
علي: (مي‌خندد) ناکس! شاگرد خرخون خودته ديگه...
مرتضي: نخند علي. نخند . داره از دستم ميره   (سکانسِ سي‌وسه)
 

[ کنعان - مانی حقیقی ] 

دوشنبه 4 خرداد1388
102

 

نامت را در هیچ‌یک از شعرهایم نمی‌نویسم
از تو
با هیچ‌کس
حتا در لفافه
حرف نمی‌زنم
در جمع، با تو چون غریبه سخن می‌گویم

از رسوایی می‌ترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقات‌های خصوصی است.

حافظ موسوی

 

 

* تولدت مبارک

 

شنبه 2 خرداد1388
101

 

قرار نبود اینطور بشه .

 

شنبه 2 خرداد1388
100

 

یه چیزی هست ، یه چیزی مثل همین که من هی صدات کنم و تو نشنوی . بلند هم صدات کنم .خیلی بلند. نشنوی.

آخرش،

 ته ِ ته ِ همه چی ،

اگه تونستی ،

سر برسی و  بپرسی که ؛

چی میگفتی تو ؟

 

موج سبز آزادی