
گفتم بنویسم برای تو .
که مادر چشمهایش را بسته بود .
من ایستاده بودم پشت پنجره ی باز . رو به بید مجنون . که وقتی من نبودم ، بابا حسین کاشته بود . آلاله هم نبوده آنوقت ها . مادر خودش گفت . همانوقت که ایستاده بود جای الان ِ من . همانوقت که داشت برای آلاله از همان چیزهایی می گفت که مادرها وقت ِ غصه شان می گویند . همان روزهای تنهایی . همان خواستنی های نشده . از بابا حسین می گفت . از جوانی شان هم . از عاشقی شان بیشتر .
حالا ، مادر چشمهایش را بسته بود . چشم بسته ذکر می گفت .
چشم بسته نگاه میکرد . به من . به سوی نگاهم .
من ولی چشمهایم باز بود . تو را نگاه می کردم .که جلوی چشمهایم بودی و نبودی . به بید مجنون نگاه میکردم . که بود . راستی راستی بود .
ولی مادر تو را دید انگار . که چشم بسته گفت : بهشت عزیزکم . بوی بهشت میاد .
نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی .نگاه کردم به چشمهات . گفتم : از ذکر تو میاد مادر . از تو .
گفت نه . گفت نه و چشمهایش را باز کرد . سر چرخاند که ببینتم . سر تا پا . بعد هم نگاه کرد به چشمهام .
نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی .
دست برنداشت .
گفت : این آخری ها بابا حسینت هم بوی بهشت میداد . گفت : بوی بهشت میدی تو .
گفتم بنویسم برای تو .
که نگاه که میکرد گفت : از نگاه ِ تو.
من ولی نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی . نگاه کردم به لبخندت . به بوی بهشت .
گفتم بنویسم برای ...
*قهوه ات را سر بکش
آرام به سخنانم گوش بده
شاید دیگر هرگز با هم قهوه ای نخوریم
و دیگر فرصتی برای گفتار نداشته باشیم
* اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای "دوستت داشتن" فراتر رفت.
آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده، بیاندازم روی زمین.
بزرگ شد . من نفهمیدم . بزرگ شد . من دیدم . دیدم .که چاه بود . که من میرفتم پایین . که سیاه یا روشن ، چاه بود . من دیدم . که محو میشدم . من ترسیدم . فرار کردم . نخواستم . داد زدم . گفتم نه .فرار کردم . باد بود .
* اصلا به دیدنم نیا
دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار،
برایم نیار
اصلاْ به من
به ویلای خنده داری در جنوب
فکر نکن
سردرد نگیر
عصبی نشو
اصلاْ زنگ در
تلفن
خواب
خیال
خلوت مرا نزن
این قدر نمک روی زخم من نپاش
با این همه
روزی اگر کنار بی راهه یی عجیب حتا
پیدایم کردی
چیزی نگو
تعجب نکن
حتماْ به دنبال تو آمده بودم.
من ترسیده بودم . گفتم کاش . کاش . کاش . من دلم نمی خواست محو بشم . من نمی خواستم محو بشم . من نمی خواستم قد بکشم . من از قد کشیدن ترسیده بودم . تو محو نبودی . تو بودی . ایستاده . کنار درخت . تو خونده بودی . نخون . گفته بودی نذار . نه .نه . نه . تو هستی . تو میری بالا . بالا تر . دستم نرسه . بالاتر .
*پشت بر آسمان
و
رو بر مني
نور ستاره از تن شفافت
رد مي شود
تا در چراغ من
يك چكه روشني بدمد
من با ستاره متصلم اما
اين نيست روشنايي
ترديد است
نگفته بودم . نمی خواستم بگم . صدا بزنم . نذاشتی .
من چشمامو بسته بودم . سنگین بود . من تموم نمیشدم .
" یا بصیرا بالعباد اغثنا "
نگفته بودم . آسون نبود . آسون نموند . من داشتم محو میشدم . از انگشتهام شروع شد .
*در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
من گذشته بودم . من گفته بودم نه . نمی تونم . برام بزرگه . خفه میشم . داره میرسه به قلبم . از انگشتهام . گفته بودم بزار نگاه کنم . برو بالاتر . نگاه کنم . چشمهامو میبندم . میبینم . لحظه . لحظه . لحظه . چرا چرا چرا چرا ؟
آروم میشم . حرف بزنم . می خوام حرف بزنم . می خوام حرف بزنم .چشمهام بسته ست . نگفتم . می خواستم از دستت باز کنم ببندم به دست خودم . نگفتم . چشمهامو بستم . گفتم می تونم .گذشتم . می خواستم بیام بیرون . نمیذاشتی. می خواستم داد بزنم . می خواستم ببینم که میری . نمیرفتی .
سبک . سنگین . سخت . آسون . خنده . بغض . حرف . حرف . حرف . بازم حرف بزنم . حرف بزن . فقط بیام بیرون . چشمهامو باز نمی کنم . نفس می کشم.نفس می کشم . باد می خوره به صورتم . دلم می خواد بخوابم . چشمهامو باز نمی کنم . آروم . بزار آروم بمونم .
*حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است.
هر آينه
چشمی پنهان دارد
هر آينه
به خود نگاه کنی
در آينه
برات بوس میفرستم
تا لبخندت را
به حافظهی چشمهام بسپارم.
*نزار قبانی – مصطفی مستور – روجا چمنکار - محمدعلي سپانلو - مصطفی مستور – عباس معروفی .
بگذار شمعها را
با دست خود خاموش کنم
.
.
.
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بيايم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد.
معروفی
* تولدت مبارک
برگردم . کنار ِ خودم
نمی تونم بنویسم . نمی تونم حرف بزنم . فقط میتونم بشینم یه گوشه و فکر کنم . بشینم رو تخت از پنجره ی اتاقم زل بزنم به سیاهی شب وهمیشه آخرش برسم به یه دیوار ِ بزرگ که تو چرا هیچوقت با من نبودی ؟ که می دونستی چقدر یه آرامش ِ کوچولو می خوام و می دونستی دست انداختم بهت دو دستی گرفتمت و باز میرفتی . من کشیده میشدم رو زمین و زخم جا به جا رو تنم جا می موند و تو میرفتی . نگاهت به من نبود . حواست هم . وقتی برمیگشتی هاج و واج میموندی و میگرفتی به مهم نبودن . که همه یه جورایی درگیرن . که سخت نگیرم . چقدر از این کلمه ی ( همه ) بدم میاد . ندیده بودی . نشنیده بودی . اذیت شده بودم . قد ِ یه دنیا .
دور شدم از تو . که وقتی برمیگردی خیلی دیره و من زخمی و خسته . من تلخ .
که من تلخم . تلخ . که دورم ازت . که دارم برمیگردم .
می شنوی ؟
ابی میگه :
نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد
ماهنی میگفت : کایب اُلسام . بولونماسام بیر داها .
ماهنی میگفت : سندع بونو ایستیُرسون . تبکع بنیم گیبی .
گفتي دوستت دارم و رفتي.من حيرت کردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم.
* مستور
