
عزیزم.
"دوست داشتنت کودکی ست که بغل گرفتمش
آرامم می کند
شلوغ ترین میدان شهر است
پر از دوره گردهای غم
پر از شادی های کوچک زندگی
چراغانی شب است به دور گردن من
ملال جشن های عروسی ست
پولیور سفیدی ست که در یک روز سرد می پوشی
دوست داشتنت کودکی ست که در باغ می دود
تو را که دوست دارم زیباترین زن شهر
منـم
قدم بلند می شود
"و مهربانی ام بی انتهاست
زینب صابر
یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفت و گوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب یا کیف نشئه گی ِ یک خواب عمیق شبانه ، یا توی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان ) و میبینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود ،نمیخواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد . و اصلا نمیخواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد . میفهمیم دیگر پایین تر از این ، تحمل ناپذیرتر از این ، ممکن نیست .
بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم ، بعضی آهسته ، و بعضی هیچوقت . اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد . اینکه وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند ، یا برعکس ، پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود ، هیچ اهمیتی ندارد.
مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم .اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم ، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم ،ن توانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار کنیم ؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد ، یا من دارم می کنم .
سمت تاریک کلمات / حسین سناپور
۵ آبان۸۸
سپنتا نگاه می کند به سالی که گذشت . سپنتا دلش برای خودش گرفته . فافا .
من
گلدانی شکسته ام
که مادر آن را می پرستید
*کیکاوس یاکیده
دیدی بعضی آدمها بوی دلتنگی می دهند ؟
برق چشمهایشان حکم می کند .
سنگین . ولی پر شکوه .
با سکوتشان هم میگردند پی ِ نشانی . خبر . که شاید آرام بگیرند .
مثل ترانه ای می مانند که زمزمه می کنیم زیر لب . مثل اشکی که ریخته نشده .
سوزناک اند.
*نام ديگرش اندوه است
سرزمينی
که به نام من در آن
سکه میزنند.
فخری برزنده
برای دخترکم .
بزرگ که شدی ؛ قَدَت که رسید شبها از پنجره ی اتاقت نگاه کنی به ماه ، به ستاره ها ، که شاملو بخوانی برای دلتنگی هات ، که بوی شب بوها بپیچد لای نفس هات ؛ حواست باشد . که از بغض کردنت میترسم . که از ناخنک خوردنِ دلت میترسم . حواست باشد . که حواست را جمع کنی . که دنیا دنیا دلتنگی ِ همراه ِ بغض نریزی توی دلت . نگذاری بریزد . که حواست به دست گرفتن ها باشد . نکند یکروز بوی دستهایت آزارت بدهد . که بوی دستها ، بوی دستهایت، باید بخنداند چشم هایت را ...
|
|
|
28 شهریور 1388
*دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز
پسرک آمده . و خدا لبخند می زند ...
*ناظم حکمت-دنیا |
من
به طرز غمگینی
یک دخترم
و امشب
تمام ستاره های آسمان
برایم نذر کرده اند.
فرزند به دنیا نیامده ام
کنارم خواهد ماند .
و هنوز می شنوم
صدای گریه ی مادر را
.
.
.
کجایی؟
که از جهان آدمیان
هرچه دورتر میشوم
نزدیکتر
به تو میآیم
تنهایم
آنچنان
که دروازهام
صدای کوبش دستها را
از یاد
برده است
یا آنچنان
که خانهی متروکی را
یادآوری
که در برهوتی از صداها و
سایهها
تنها و
ناامید
مانده است.
دلتنگیام:
راه باریکهی تاریک ست
که از آن
به سوی تو میآیم
و هر چه
نزدیک میشوم
فاصلهام با جهان
بیشتر میشود
و فاصلهام
با خویش
آنگونه که احساس میکنم
هیچگاه
بر نشان این خاک
نامی
نبودهام.
تنهایم
و نزدیکتر از خویش
به تو.
آفتابت بر زمین
میتابد:
در سایهات
قدم میزنم.
بر درختها پرندگان میخوانند:
ترانهی آنان است.
بر آبها
موجها
میروند
صدای تو
در گامهای ایشان است.
ماه میآید:
ستارهها چشمهای تواند
نسیم میخیزد
و عطر شب بوها
پیراهن تو میشود.
عشق
راه باریکهی پنهانی است
در علفزار
که از آن
به سوی تو میآیم.
رحمت حقیپور

دریا بوی دلتنگی دارد برای من . بوی دلتنگی های بزرگ ِ تمام نشدنی .
بوی خواستن ها و نبودن های مکرر . نبودن های مدام .
دلگیر نشو . خوبم .
حواسم هست . که من راه رفتم کنارت وقتی ماه بالای سرمون بود . که خیابانهای نیمه شب برای ما .
* و ما اَدراکَ ما لَیلَة القَدر
و چه تو را به عظمت این شب قدر آگاه تواند کرد ؟
ایستاده ام به تماشا
کنار پنجره باشی و باد بپیچد به موهای من
یا توی خیابان ِ درازِ نیمه شب ، که راه بروی و من چای به دست منتظرت
شاید هم توی ماشین و دستت بیرون ، که لای انگشتهات سیگاری
بوی باران گرفته شب هام
صدای خش خش برگهای زیر پایت
صدای خنده هام
و تو با شکوه ترینی ...
*هرگز اينهمه نور
از قلبم عبور نکرده بود
هرگز اينهمه روشنی
در قلب من ندويده بود
معروفی
بخوان . من چشمهایم بسته . نگاه می کنم به دریای دستهات.
به قداست ِ شاپرک های دم صبح قسم
سیاهی چشمهایت
از سپیدی دستهای من
روشن تر است .
برای نسیم .
"خواب بودی
چشم هایت بسته
لالایی ِ خدا را
باد آورد.
با صدایش
آرام
دست کشید به موهایت.
چشم باز کردی .
ستاره ها
شاهدند
فرشته بودی تو
بر کف دست های خدا
با نوری چنان
که تابیدی
و اینچنین
خداوند نام تو را می خواند ."
* تولدت مبارک
از تو که حرف میزنم
همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
گفتم بنویسم برای تو .
که مادر چشمهایش را بسته بود .
من ایستاده بودم پشت پنجره ی باز . رو به بید مجنون . که وقتی من نبودم ، بابا حسین کاشته بود . آلاله هم نبوده آنوقت ها . مادر خودش گفت . همانوقت که ایستاده بود جای الان ِ من . همانوقت که داشت برای آلاله از همان چیزهایی می گفت که مادرها وقت ِ غصه شان می گویند . همان روزهای تنهایی . همان خواستنی های نشده . از بابا حسین می گفت . از جوانی شان هم . از عاشقی شان بیشتر .
حالا ، مادر چشمهایش را بسته بود . چشم بسته ذکر می گفت .
چشم بسته نگاه میکرد . به من . به سوی نگاهم .
من ولی چشمهایم باز بود . تو را نگاه می کردم .که جلوی چشمهایم بودی و نبودی . به بید مجنون نگاه میکردم . که بود . راستی راستی بود .
ولی مادر تو را دید انگار . که چشم بسته گفت : بهشت عزیزکم . بوی بهشت میاد .
نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی .نگاه کردم به چشمهات . گفتم : از ذکر تو میاد مادر . از تو .
گفت نه . گفت نه و چشمهایش را باز کرد . سر چرخاند که ببینتم . سر تا پا . بعد هم نگاه کرد به چشمهام .
نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی .
دست برنداشت .
گفت : این آخری ها بابا حسینت هم بوی بهشت میداد . گفت : بوی بهشت میدی تو .
گفتم بنویسم برای تو .
که نگاه که میکرد گفت : از نگاه ِ تو.
من ولی نگاه نکردم به مادر . که پر میزدی . نگاه کردم به لبخندت . به بوی بهشت .
گفتم بنویسم برای ...
*قهوه ات را سر بکش
آرام به سخنانم گوش بده
شاید دیگر هرگز با هم قهوه ای نخوریم
و دیگر فرصتی برای گفتار نداشته باشیم
* اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای "دوستت داشتن" فراتر رفت.
آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده، بیاندازم روی زمین.
بزرگ شد . من نفهمیدم . بزرگ شد . من دیدم . دیدم .که چاه بود . که من میرفتم پایین . که سیاه یا روشن ، چاه بود . من دیدم . که محو میشدم . من ترسیدم . فرار کردم . نخواستم . داد زدم . گفتم نه .فرار کردم . باد بود .
* اصلا به دیدنم نیا
دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار،
برایم نیار
اصلاْ به من
به ویلای خنده داری در جنوب
فکر نکن
سردرد نگیر
عصبی نشو
اصلاْ زنگ در
تلفن
خواب
خیال
خلوت مرا نزن
این قدر نمک روی زخم من نپاش
با این همه
روزی اگر کنار بی راهه یی عجیب حتا
پیدایم کردی
چیزی نگو
تعجب نکن
حتماْ به دنبال تو آمده بودم.
من ترسیده بودم . گفتم کاش . کاش . کاش . من دلم نمی خواست محو بشم . من نمی خواستم محو بشم . من نمی خواستم قد بکشم . من از قد کشیدن ترسیده بودم . تو محو نبودی . تو بودی . ایستاده . کنار درخت . تو خونده بودی . نخون . گفته بودی نذار . نه .نه . نه . تو هستی . تو میری بالا . بالا تر . دستم نرسه . بالاتر .
*پشت بر آسمان
و
رو بر مني
نور ستاره از تن شفافت
رد مي شود
تا در چراغ من
يك چكه روشني بدمد
من با ستاره متصلم اما
اين نيست روشنايي
ترديد است
نگفته بودم . نمی خواستم بگم . صدا بزنم . نذاشتی .
من چشمامو بسته بودم . سنگین بود . من تموم نمیشدم .
" یا بصیرا بالعباد اغثنا "
نگفته بودم . آسون نبود . آسون نموند . من داشتم محو میشدم . از انگشتهام شروع شد .
*در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
من گذشته بودم . من گفته بودم نه . نمی تونم . برام بزرگه . خفه میشم . داره میرسه به قلبم . از انگشتهام . گفته بودم بزار نگاه کنم . برو بالاتر . نگاه کنم . چشمهامو میبندم . میبینم . لحظه . لحظه . لحظه . چرا چرا چرا چرا ؟
آروم میشم . حرف بزنم . می خوام حرف بزنم . می خوام حرف بزنم .چشمهام بسته ست . نگفتم . می خواستم از دستت باز کنم ببندم به دست خودم . نگفتم . چشمهامو بستم . گفتم می تونم .گذشتم . می خواستم بیام بیرون . نمیذاشتی. می خواستم داد بزنم . می خواستم ببینم که میری . نمیرفتی .
سبک . سنگین . سخت . آسون . خنده . بغض . حرف . حرف . حرف . بازم حرف بزنم . حرف بزن . فقط بیام بیرون . چشمهامو باز نمی کنم . نفس می کشم.نفس می کشم . باد می خوره به صورتم . دلم می خواد بخوابم . چشمهامو باز نمی کنم . آروم . بزار آروم بمونم .
*حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است.
هر آينه
چشمی پنهان دارد
هر آينه
به خود نگاه کنی
در آينه
برات بوس میفرستم
تا لبخندت را
به حافظهی چشمهام بسپارم.
*نزار قبانی – مصطفی مستور – روجا چمنکار - محمدعلي سپانلو - مصطفی مستور – عباس معروفی .
بگذار شمعها را
با دست خود خاموش کنم
.
.
.
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بيايم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد.
معروفی
* تولدت مبارک
برگردم . کنار ِ خودم
نمی تونم بنویسم . نمی تونم حرف بزنم . فقط میتونم بشینم یه گوشه و فکر کنم . بشینم رو تخت از پنجره ی اتاقم زل بزنم به سیاهی شب وهمیشه آخرش برسم به یه دیوار ِ بزرگ که تو چرا هیچوقت با من نبودی ؟ که می دونستی چقدر یه آرامش ِ کوچولو می خوام و می دونستی دست انداختم بهت دو دستی گرفتمت و باز میرفتی . من کشیده میشدم رو زمین و زخم جا به جا رو تنم جا می موند و تو میرفتی . نگاهت به من نبود . حواست هم . وقتی برمیگشتی هاج و واج میموندی و میگرفتی به مهم نبودن . که همه یه جورایی درگیرن . که سخت نگیرم . چقدر از این کلمه ی ( همه ) بدم میاد . ندیده بودی . نشنیده بودی . اذیت شده بودم . قد ِ یه دنیا .
دور شدم از تو . که وقتی برمیگردی خیلی دیره و من زخمی و خسته . من تلخ .
که من تلخم . تلخ . که دورم ازت . که دارم برمیگردم .
می شنوی ؟
ابی میگه :
نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد
ماهنی میگفت : کایب اُلسام . بولونماسام بیر داها .
ماهنی میگفت : سندع بونو ایستیُرسون . تبکع بنیم گیبی .
گفتي دوستت دارم و رفتي.من حيرت کردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم.
* مستور
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه برجا می ماند
ردپایی است
و خاطره ای که هرازگاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را .
عباس صفاری
* ایرانسل هنوز بُهت زده است . درست نشده .شورشو درآورده ...( عصبانی )
* ببین ... تو هنوز می تونی وسط گریه ام منو بخندونی ...
عُق ...
فافا هم با من موافقه حتما.
که انگار یکی بیاد سر همه رو یکی یکی بکنه زیر آب ...
* من اس ام اس می خوام .
*لینک
خب ، جمعیتِ پریشب ِ توی شهرک ، فقط برای طرفداری از مهندس میرحسین موسوی نبود .
برای چیزی بود که انگار خیلی دوست داشتنی تره .
هیچ نظر ِ خاصی راجع به کسی ندارم .
ولی با همه ی استرس و هیجان و دویدن هایی که داشت ، پریشب رو دوست داشتم .
.
.
.
.
.
.
شاید فردا هم دوست داشتنی بشه .
بزار بگم برات ؛ تو منو گم کردی .
*یك جا هست كه باید وایستی.یك جا هم هست كه باید درری اما خدا نكنه جای این دوتا با هم عوض شه كه دیگه تا اخر عمر بدهكار خودتی...
[ دندان مار - مسعود كیمیایی ]
دیشب که کاغذ ها و سالنامه ها رو چیده بودم روی تخت ، لای سالنامه ی 86 پیداش کردم .
اونوقتی که داشت میرفت هنوز 14 سالم تموم نشده بود . دوستش داشتم . زیاد .
بیشترش هم به خاطر یه عکس بود فقط . با وجود فقط عکس بودنش خیلی حرف داشت توش .
پر بود از کلی حس ِ قشنگ . که برام مقدس بود و هست . هنوزم توی کیف پولمه . بعد ِ 5 سال هنوز وقتی نگاهش می کنم همونطور ناب ِ برام .
14 سالم تموم نشده بود . بچه ها گل آقا میخوندم هنوز . آخرین سالی هم بود که میخوندم .
فراخوان نامه ای به آقای خاتمی داشت. نوشتم .
2 سال بعد که پستچی یه نامه آورده بود و پاکت نامه برای بچه ها گل آقا بود ، شوکه شده بودم . بازش که کرده بودم ، بعد از 2 سال ؛ شایسته ی تقدیر . نامه ای که من نوشته بودم .
همونوقت ، هرچقدر که گشتم اثری از نامه توی نوشته های خودم نبود .
اینکه اون موقع برای نشون دادن ِ احترام و دوست داشتنم کاری رو که میتونستم انجام دادم ،
یه جورایی خوشحالم می کنه .همونقدر که داشتن ِ این نامه .

یه وقتایی هست که فقط میتونی چشماتو ببندی، دستاتو بزاری رو گوشات و تند تند زیر لب بگی : تموم بشه تموم بشه تموم بشه تموم بشه
من از این وقتا فراوان دارم . یا از اون وقتایی که غم با همه ی اشک و بغض و آه ِ ش ، رنج ، با تموم دردش، هست . جلوی چشماته و تو چقدر ناتوانی .
* دیگر جز دعایی که بادِ هوایش می پنداری هیچ کس و هیچ چیز پشت و پناهت نیست .
من دارم فکر می کنم . باور کن . دارم فکر می کنم . هروقت یادم میفته چی شد ، بیشتر فکر می کنم . ولی نمی تونم . نمی تونم همه چی رو بزارم کنار هم و مثل یه خانوم خوب تصمیم بگیرم . حتی نمی تونم اینجا راحت بنویسم . حتی نمی تونم به قولم وفادار باشم و گوشه اتاق بغ نکنم . یادته اونوقتایی رو که دوتایی بغ می کردیم ؟ حالا انگار هر دومون رو هوا معلقیم . منتظر یه معجزه .
* تو
از گریهها و گفتگوهایم دور ماندهای...دور
علی صالحی
علي: تو دانشکده يه بار پرسيدي فلاني چه تيپييه، يادت هست؟ چي بهت گفتم؟
مرتضي: گفتي بلندپروازه.
علي: خب. کر بودي؟
مرتضي: ورداشته فرم فرستاده به دانشگاه تورنتو، اون الاغام قبولش کردن. پذيرششو برده سفارت داره ويزا ميگيره.
علي: (ميخندد) ناکس! شاگرد خرخون خودته ديگه...
مرتضي: نخند علي. نخند . داره از دستم ميره (سکانسِ سيوسه)
[ کنعان - مانی حقیقی ]
نامت را در هیچیک از شعرهایم نمینویسم
از تو
با هیچکس
حتا در لفافه
حرف نمیزنم
در جمع، با تو چون غریبه سخن میگویم
از رسوایی میترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقاتهای خصوصی است.
حافظ موسوی
* تولدت مبارک
یه چیزی هست ، یه چیزی مثل همین که من هی صدات کنم و تو نشنوی . بلند هم صدات کنم .خیلی بلند. نشنوی.
آخرش،
ته ِ ته ِ همه چی ،
اگه تونستی ،
سر برسی و بپرسی که ؛
چی میگفتی تو ؟
می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآرم
رویاهایم به قواره دنیا درآمد
شمس لنگرودی – ملاح خیابان ها
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل،ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
فرخی سیستانی
پرسیده بودی :
چیارو بشمارم خوابم ببره ؟
گفته بودم ستاره های نداشته ات را
می دانستم
چشمک ِ تمام ستاره ها از آن ِ تو بود
وقتی هنوز می خواندی
لی لی حوضک ...
پ.ن.خلسه .
فافا
وقتی گفته بود دریا طوفانیه هرکی نمی خواد نیاد ؛ گفته بودم من باید برم . کسی هم نفهمید دارم میرم دنبال لحظه ی طلاییم . که ببینم اونجا جا گذاشتمش ؟ وقتی هم کنار همون دریا آذین گفت یه لحظه اینجارو نگاه کن گوشی رو بگیر پایین ؛ هنوز نمی دونستم پیدا کردمش یا نه . بعد از صدای چیک ِ دوربین هم نمی دونستم . حتی وقتی زده بودم رو اسپیکر و نگاه نکرده بودم به اطرافم هم نمی دونستم . تو می دونستی ؟
حتی وقتی هم که گفته بودم مثل این می مونه که از دور به یه چیز ِ خیلی ناب و قشنگ دست تکون بدم که خداحافظ ، نمی دونستم .
ولی وقتی شب داشتم توی اون سکوت خیابون های سعدی رو گز می کردم یه چیزایی فهمیده بودم . انگار که لحظه ی طلاییم محو شده باشه . مثل همون وقت که گفتم الان توی اَبرام و همه چیز اون بیرون محو شده بود .
حالا که عصر ِ دلگیر داره و من کنار پنجره کلاغها رو می شمارم ، فهمیدم که محو شده . فهمیدم و اینطور معلق موندم . پر شدم و بازم جا دارم انگار که تموم نمی شه . باید کم کم بفهمم قرار نیست لحظه ی طلایی داشته باشم . باید بفهمم کم کم شب های تک ستاره ام دارن بر میگردن .
فافا
دارمت هنوز ؟ با دلبستگی ؟ وابستگی ؟ بدون ِ لحظه ی طلایی ؟ که یادم بیاد اون شبو که زیر ستاره ها دراز کشیدم و چقدر لحظه ی طلایی داشتم . که یادم بیاد وقتی داشتم دور و دورتر میشدم ازت بغض کردم و بغضم شکست و سرمو تکیه دادم به شیشه و داریوش گوش دادم و اشکام که میریخت نذاشتم پاکشون کنن . گفتم چقدر دلم تنگ شده . صدا نداشتم . ولی گفته بودم چقدر روی سینه ام یه چی داره اذیتم می کنه . اشکام بند نیومده بود و فک کرده بودم مگه میشه اینقدر پر باشم از دلتنگیت و باز طاقت بیارم ؟
مثل ِ حالا .
.
.
.
ای که بی تو خودمو
تک و تنها میبینم
هرجا که پا میزارم
تورو اونجا میبینم
.
.
.
یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر ِ منو آتیش میزنه
.
.
.
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
.
.
.
فافا
میبوسمت .
مثل ِ این می مونه که خیلی دیر مونده باشی و من زیادی خسته شده باشم . که جا مونده باشم توی اون هوای بارونی کنار ِ دریای تو و سردم شده باشه و رفته باشم و کسی ندیده باشدم .
هیس ...
یک کلمه هم حرف نزن . نگاه می کنی به سکوت ِ من و حرف می زنی که حرف بزنم ؟
همینطوری می شه که رابطه ها به شکل احمقانه ای می پیچه به هم . چون به اون چیزی که خودت می خوای توجه می کنی ، نه به اون چیزی که طرف مقابلت می خواد . حالا رسیدم به یه جایی که می دونم تمومه رابطه هام انگار از پایه خراب بوده که حالا دارم لطمه می خورم . سکوت کرده بودم و چشمهامو بسته بودم .
کسی نگفت که : تو خود غلطی ...
پ.ن. دخترک گفت: می گی چیکار کنم ؟ و نگاه کرد به رد ِ سیاهی ِ چشمها روی صورتش .
* تولدت مبارک
اگه بتونی این چیزی که رو سینه ام سنگینی می کنه رو برداری
اگه بتونی یه کاری کنی راه گلوم باز بشه حداقل غذا بتونم بخورم
اگه بتونی همه بغض هامو محو کنی
اگه بتونی چشامو از این حال ِ زار درآری که نسوزن
اگه بتونی یه کاری کنی اینقد سخت نفس نکشم
اگه بتونی این ترسو ازم بگیری
اگه بتونی یه کاری کنی اون تصویر ها دیگه نیان جلوی چشام که چشامو ببندم فشار بدم و گوشامو بگیرم
اونوقت شاید بتونم عاقلانه فک کنم به همه چی
چقدر دوری .
مثل یه ستاره که هی چشمک بزنه بگه هواتو دارم . ولی نباشه و نداشته باشه .
مثل این می مونه که تو مشتت له شده باشم ...
حتما چشم به راهم نیستی
که رد ِ نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمیبینم
عباس صفاریان
....................................................................
....................................................................
....................................................................
مادرا هر وقت بمیرن زوده ...
[ باغهای کندلوس - ايرج كريمي ]
