
برگردم . کنار ِ خودم
نمی تونم بنویسم . نمی تونم حرف بزنم . فقط میتونم بشینم یه گوشه و فکر کنم . بشینم رو تخت از پنجره ی اتاقم زل بزنم به سیاهی شب وهمیشه آخرش برسم به یه دیوار ِ بزرگ که تو چرا هیچوقت با من نبودی ؟ که می دونستی چقدر یه آرامش ِ کوچولو می خوام و می دونستی دست انداختم بهت دو دستی گرفتمت و باز میرفتی . من کشیده میشدم رو زمین و زخم جا به جا رو تنم جا می موند و تو میرفتی . نگاهت به من نبود . حواست هم . وقتی برمیگشتی هاج و واج میموندی و میگرفتی به مهم نبودن . که همه یه جورایی درگیرن . که سخت نگیرم . چقدر از این کلمه ی ( همه ) بدم میاد . ندیده بودی . نشنیده بودی . اذیت شده بودم . قد ِ یه دنیا .
دور شدم از تو . که وقتی برمیگردی خیلی دیره و من زخمی و خسته . من تلخ .
که من تلخم . تلخ . که دورم ازت . که دارم برمیگردم .
می شنوی ؟
ابی میگه :
نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد
ماهنی میگفت : کایب اُلسام . بولونماسام بیر داها .
ماهنی میگفت : سندع بونو ایستیُرسون . تبکع بنیم گیبی .
